دلتنگیِ مهر
ابرِسیاه، وقتی از جلوی خورشید رد می شد ، با ناراحتی گفت : « خورشید خانومِ نازم ، چرا اینقدر غصّه داری ؟ غصّه ، مالِ ما ابرهاست ...»
خورشیدِ غمگین، با اضطراب گفت : « ابرِ سیاه گُنده ! تمامِ غمِ من برای توست ، اگه سعی کنی که روزها اینقدر بهم نزدیک نَشی یا جلوم واینستی ... »
که دیگر خورشید وقت نداشت و باید پشتِ کوههای مغرب پنهان می شد .
ولی همیشه فردایی هم بود و دوباره خورشیدِ تن طلائی از کوههایِ مشرق بالا می آمد .
اما ؛ سوالی که همیشه بی جوابی می ماند ، این بود که آیا باز هم ابرِ سیاه جلوی خورشید را می گرفت یا نه ؟
ابرِسیاه، وقتی از جلوی خورشید رد می شد ، با ناراحتی گفت : « خورشید خانومِ نازم ، چرا اینقدر غصّه داری ؟ غصّه ، مالِ ما ابرهاست ...»
خورشیدِ غمگین، با اضطراب گفت : « ابرِ سیاه گُنده ! تمامِ غمِ من برای توست ، اگه سعی کنی که روزها اینقدر بهم نزدیک نَشی یا جلوم واینستی ... »
که دیگر خورشید وقت نداشت و باید پشتِ کوههای مغرب پنهان می شد .
ولی همیشه فردایی هم بود و دوباره خورشیدِ تن طلائی از کوههایِ مشرق بالا می آمد .
اما ؛ سوالی که همیشه بی جوابی می ماند ، این بود که آیا باز هم ابرِ سیاه جلوی خورشید را می گرفت یا نه ؟

0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی