دوشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۵

عطرِ تعفّن
مرگ بر یأسِ دیوارهایِ فشارآورنده بر انسان ، مرگ بر تحمّل کنندة زندگیِ پست و زجرِ حاصل از کاوشِ اولوهیت ، مرگ بر دقایقِ پستِ پلیدِ انزجار ، مرگ بر صبوریِ جدائی .
عصیان همچون زخمی چرکین بر افکار ، دهان می گشاید و عفونت همچون آبِ دهانِ فردِ طاعونی ، دانه های میکروبِ رنج را بر فضا می پراکند و تهوع از سقفِ خانه نشت می کند و شکوفه های فلزیِ گل یخ هرگز عطری نخواهند داشت و روز برنابینا بی رنگ است و موسیقی بر ناشنوا مسکوت .
آه کنون که بر مزارِ سعادت ایستاده ام ، چنین که خموش و چنان که ناباورانه ، مرگِ ارزشها را مرور می کنم ، بدین گونه ، غروب ، مرا فرا گرفته است و انفجارِ حلقومِ تلخ تر از بغضم ، در انتظار تولّد فریادیست ، که پرده های عصیان را بدرَد ، که هرگز ، دیگر هرگز نخواهد شکفت .
آغوشِ سردِ ترس و تنِ عریانِ تماشایِ هراس را چگونه تحمل کنم ؛ دردِ یأسِ عبث و انگیزه هایِ یخ زده در زمستانِ افکار را چگونه باور کنم .
دیگر تمام خواهم شد ، همچون کُندة درختی بی دست و پا ، که کرمهای ریزِ سفید و قارچهای سمّی ، تباهش خواهند کرد .
دیگر تمام خواهم شد ، همچون پسرکی بازیگوش که در ته درّه افتاده و دخترکی نیز از آن بالا - بالایِ درّه – به جنازة ریزریز شده اش نمی خندد ، بلکه پوزخند می زند ؛ من تمام خواهم شد ، نه به سهولتِ نوشیدنِ لیوانی آب ، بلکه همچون بلعیدنِ جنازه ای گندیده و یا همچون خوردنِ گندآب ، که چنین غیرقابل تحمل و مشقت بار ، تمام خواهم شد .


‏پنجشنبه‏، 2006‏/03‏/09

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی