عطرِ تعفّن
.
هلاکتِ خاموشیست ، در بسترِ خونینش و کرمهای ریز، گوشتِ تنِ متعفنش را می جوند و بطالتِ ثانیه های ِ عبث ، آونگِ پتکِ سکوت را بر سرش می کوبند ؛
آه... که چه حکایتِ دردناکیست در حکمِ بسترش و چگونه موشهای کور افکارش را به یغما می برنند .
ستاره امّیدش کو ؟ در کدامین کهکشانِ گمشده ، کورسوی نوری ضعیف را به نظاره نشسته است ؟
کدامین وزشِ باد ، جهانِ درونش را فرح بخش خواهد کرد ؟
آه ... که چه مفلوکانه ، هراس را به اضطراب ، نشسته و چگونه برخانِ مرگ سفره گشوده است .
... و افکار، همچون زالویی تشنه به خون بوده اند
و او ، تنها او ، در این کویر عریانِ بی عاطفه وپست ، برمرگِ گلهای نازنین گریسته است .
هولناکی خاطرات ، سهمناکتر از یادِ مرگ بوده اند ، آه که چگونه تمام خاطرات را در لوله های شیشه ایِ مغز ، گریسته ؟
و چگونه بجای مو ، دشنه ها در سرش روئیده اند
و چگونه اضطراب زنده زنده پوست تنش را کَنده است .
دریغاز لحظه ای آسایش و لحظه ای دم فروبستن .
آه ... که چگونه خفاشانِ غارهای تاریک ، با بالهای خونین به سروصورتش کوبیده اند و زالوهای افکار، با ولع خونش را مکیده اند
و همچنان استوار ف همچون کوهی صبور ، اما بی بار ، تنها نشسته است
آه... که چه ملالتهای دردناکِ مهیبی بر آستانه درگاه ، برجای مانده است
و چه رنجِ شررباری از خاطره چشمانِ افسونگر برده است .
و اما هیچ در دستش نیست و ... تنها هیچ در دستش هست ... Bamdadesiyah

0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی