دوشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۵


بخواب کودک نازنِينم ، بخواب . خواب، تنهائِي ِ عمِيقِ جانکاهت را نوازش مِي دهد . دو چشم سِياهت ، نگرانِ نرگسانِ باغچه هايست ،که هرگز در عمرت ندِيدِيشان . نگاه کن ؛ براِي لحظه اِي نگاه کن آنجا بِيرون پنجره ، آنجائِي که ِياد و روِياِي مادرت ، بِيهوده ، کوچه باغهاِي ، سرسبزِ خوشبختِي را مِي پوِيد ، همانجا ، نرگسانِ عاطفه روئِيده اند .
صداِي زوزه شغالان تشنه به خون چه نزدِيک و هولناک است ، خودت را محکم به آغوش گرمم بچسبان . کودکم ! بخواب ، دِيگر صداِي قه قهه کلاغهاِي سخن چِين را نخواهِي شنِيد که حرفها و زخم زبانهاِي مکررِ مردم ِ گلّه گونه شهر را براِيت خبر بِياورند و غصّه دارت کنند .
کهکشانِ بِيکرانِ روح مادرت خسته از جفاست و تازِيانه هزاران اندوهِ بِي مهرِي بر پوستِ لطِيفش کوبِيده شده ؛ اما هنوز هم ، آغوش مادر براِيت تنها مامنِ قابل پرستش زِيبائِي هاست .
جلادانِ عاطفه ، در سکوتِي محض ، عاشقان بِيداردل را در اقِيانوسِ خون ،خفه مِي کنند و نعش بِي جانشان را به درّه هاِي معروف به دلِيرِي مِي افکنند .
مخملِ تابِيده شده مژه هاِيت را به هم بزن و همچون پرستو در روِيائِي شِيرِين ، خوابِ سرزمِينِ پرآرامش را ببِين ، و به سمفونِي دل انگِيزسکوت گوش فرابده .
آه ؛ که چقدر مادرت تنهاست و تو چه خوشبختِي که کسِي را همچون مادرت دارِي ، اما مادر هرگز کسِي را نداشته و هِيچ تکّه اِي اِين گوشه شکسته روحش را پُرنکرده و پُرنخواهد کرد .
تنهائِي از دِيوار اتاق ، آرام ، آرام بالا مِيرود و ناگهان سقف را روِي سرش خراب مِي کند ؛ همه چِيز خراب در خراب ، همچون وِيرانه هاِي سرخوردگِي جلوه گر مِي شود ؛ و باز هم تنهائِي ، تنها همدمٍِ شبهاِي تنهاِيست .
دخترکم ، اِين را بدان که تمامِ سازهاِي زندگِي ناکوکند ، سعِي نکن سازهاِي زندگِي را بنوازِي ، اعصابت خُرد خواهد خواهد شد ؛
بگِير راحت در آغوشِ مادرت بخواب و خوابِ عرِيانِي تن هاِي سعادتمند را در آغوشِ هم ببِين .

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی