دوشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۵

جرعه ای از خون هوس برانگیزمردن را در دهان خشکم بچکان ، یأس چگونه همچون مارمولکی از دیوارهای شکستة وجود بالا می رود . پشت هستی چه چیز برای دیدن وجود دارد . زهرخنده تلخ مرگ در روزی شیرین و پرامید به سراغ انسان خواهد آمد ، نه شبی که یأس دیواراتاقت را سوراخ می کند . درشبهای بی انگیزگی و ملالت آور آرزوی مرگ می کنی ، اما هرگز نمی یابیش ، گویی خود را پشت درختان محکم و پرصلابت باغ پاییزی پنهان کرده ، اما در بهاری خوش آب و رنگو دل انگیز که روحت با بال پروانه ها روی گلبرگها می رقصد ؛ آن لحظه دست لاغر و استخوانی مرگ ، همچون سرمای تکه یخی بی رنگ به سراغت خواهد آمد و آنگاه دیگر راه گریزی نیست ؛ عنان از کف بردیده ای و با سلاح عصیان بر طاق آسمان ، خدیو برمی آوری که زندگی یعنی چه ؟ و مشقت برای چه ؟ دقت کن که اگر مشقت نباشد ، محو خواهی شد ، همچون عدم و پیوسته افق تاریک و روشن وجود را خواهی جست ، به مثابه اولین نفس جهان که زمانش نامیدند و گفتند : ذره ای پدیدآر گشت و زمانی ؛
زمان و گردش جهان حول بی فکریست ، این پلیدی تورا خام خام خواهد خورد و همچون تفاله ای گنداب گرفته ، به زمینت پرت خواهد کرد ، شرشر براندوه خود اضافه نکن ، بطالت دیوارهای اتاقت را رنگ آمیزی پلیدی کرده ، پر از رنگهای آبی و ارغوانی و بنفش و سکوتی بی رنگ .
سکوت بیرنگ ترین حرف تاریخ است که هجاهای کلام را در می نوردد ، و واجهای جملات را نابود می کند

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی