چهارشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۵


جادّه
اين شبِ
سردِ پاييزي هزار
رنگ ، غيرقابل تحمل بود ؛ از طرفي روحِ انسان به دنبالِ آزادي
و سرور بود و از طرفِ
ديگر ، جسمِ انسان اسيرِ تنِ بي سخاوت بود. و همه اينها
تحمل انسان را به سقفِ
سپهرِ نيلگون مي چسباند ، آيا از شب ، از اسارت گريزي
هست ؟ آيا زندگي تماماً
اسارتِ روح در زندانِ جسم نيست ؟ آيا با مرگ انسان
رهائي مي يابد .
تمامِ لحظات
، پست تر از همديگر ، از پي هم مي گذرند .
تمامِ زندگي کار است و مشقتِ فراوان و
کسبِ اهدافِ بيهوده و رسيدن به سرابي
مداوم . شلاقِ دقايق بر پوستِ فکرِ ثمربخش مي
کوبد و تازيانه عشقِ مردود اعصاب
را غلغلک مي دهد و خنده هاي هيستريک در چاهِ زمان
مي پيچند و انسانِ عريان از
معنويات در قرنِ آهن پاره هاي سرد ، عاطل و باطل ، زمان
را ، با کارهاي پيچيدهء
بيهوده سپري مي کند .
سمفوني سکوت ، سرشار از سازهاي
نواخته نشده است ، و
تمامِ نوازندگانِ ارکسترِ زندگي ، مرده و بي روح ، به نظارهء
اعمالِ شومِ
روزمرگي ، ايستاده اند .
جادهء بلند که انگار خاکِ مرده بر ذراتش
پاشيده
باشند ، تماماً مسلوبِ سکوتي دهشتناک شده بود که پستي از اطرافش مي
باريد
، و درختاني که رديف به رديف تا بي نهايتِ دور ، اطراف جاده کشيده شده
بودند ، اما دريغ و هزار افسوس که پايانِ راه در بي نهايتِ دور ، معلوم نبود که
به
کجا مي رسد .
برديا دلتنگ تر از هميشه اين جاده را مي پيمود و دليلش هم
از بي
دليلي سرشار بود .و چون انتها معلوم نبود که به کجا مي رسد اما برديا
ديوانه وار
عاشقِ انتها بود ، چون از طرفي سرشتش جستجوگر و خواهانِ دانستن بود
و از طرفي جسمش
و اين پاهاي خسته ياراي حرکت را از او گرفته بود ؛ روحاً بي
نهايت و جسماً محدود
بود ، همين اعصابش را خُرد کرده بود و مدام دندانهايش را
به هم مي سائيد ، بي تابي
مي کرد و لحظه اي آرامش نداشت . آيا آن دورها در آن
دوردست که فقط سرسبزي درختان
ديده مي شد و از پاييز خبري نبود ، چه چيزي منتظر
او بود ؟ خوشبختي و سعادت را مي
جُست ، اما هميشه به تنِ خسته خود برمي
خورد و خستگي دست از سرش برنمي
داشت ، سيگاري درآورد که بکِشد ،
اما آتش نداشت ، نه کبريتي و نه فندکي ،
ديگر اعصابش حسابي به هم ريخت ، پا و
کمرش به شدّت درد ميکرد و در دل آرزوي مرگ
ميکرد و با خود نجواکنان گفت : « به
درک که به آخر نرسم ، با مرگ ، حتماً
روحم بر فرازِ دنيا به پرواز در
مياد وُ همه چيزوُ مي تونم ببينم .» ناگهان حسي در
مغزش نحيب زد :« ديوانه اگه
مُردي و هيچ شدي ، چي ؟ » اما هيچ هم مثلِ بي
نهايت ، در فکرِ برديا نمي
گنجيد ، او فقط وجود را مي شناخت و حوّاسِ پنج گانه را ،
« واقعاً راهِ رسيدن
به خوشبختي چيه ؟ چرا فرار کردم و از تمّدن ، به
اين نا کجا آباد
آماده ام ؟ » برگشت و به پشتِ سرش نگاه کرد ، هيچ چيز نبود ، تنها
کوره راهي
بود که قبلاً طي شده بود ، با کوله باري از خاطراتِ تلخ ،که همه را پشتِ
سر
گذاشته بود و مي دانست که هرگز راهِ برگشتي ندارد ، ناگهان روبه رو را که نگاه
کرد ، از شدّتِ خستگي زانوهايش شُل شده و به زمين افتاد ، زمين را در آغوش گرفت
،
انگار آنچيزي که آنقدر دنبالش بود ، آن آرامشِ دلنشين ، همين زمين بود ،
دستانش را
گشود و زمين را محکم در آغوش فشرد ، آه ، که چه لذت بخش بود ، اما آن
حس دوباره به
او نحيب زد که : « برخيز ! اينجا ، جاي ماندن نيست ، حرکت
کن ، خوشبختي
تو در پيش است و در بي نهايتِ دور از پاييزي خبري نخواهد
بود ، آنجا فقط بهار
به تو لبخند خواهد زد ، پاييز را کنار بگذار و بنفشه هاي
باغِ بهاري را در
آغوش بگير .
برديا برخاست
؛ مثلِ حيواني تشنه ، گرسنه
و خسته بود ، به بي نهايتِ دور نگاهي از سرِ
اميدواري کرد و به سرعت به راهش ادامه
داد . کمي جلوتر دسته اي کلاغِ سياهِ
کثيف همه باهم به غارغار افتاده بودند ، نه
اينکه اين علامتِ شومي براي برديا
باشد ، نه ، ولي ناگهان دوباره مايوس شده ، نشست
و چند ضربهء محکم به زمين زد ،
از دردش لذت مي بُرد و کيف مي کرد ، مخصوصاً وقتي
خاطراتِ تلخِ گذشته را به ياد
مي آورد دوست داشت ، خودش را درب و داغان کند .
کلاغها همه با هم بي دليل از
شاخه ها پريدند و به جائي که معلوم نبود کجاست پرواز
کردند ؛ برديا با خود
انديشيد ، « همه چيز بي دليل است . همه چيز ضرورتاً ، چون
بايد رخ بدهد ، اتفاق
مي افتد و هرگز دليلي براي رخدادِ گوناگون نمي توان يافت
» همين فکر
ديوانه اش مي کرد : « وجود براي چيست ؟ اصلاً وجود يعني چه ؟ آيا
من وجود دارم
؟ »
البته آنچه که براي نگارنده سوال برانگيز است ، اين است که
چرا برديا
کارش را رها کرده و خود را به خُل بازي زده بود ، کارش سخت بود اما
غيرقابل
تحمل که نبود . اين همه مردم مثلِ اوپزشک بودند و اين همه مشکلات را تحمل
مي
کردند . به هر حال هرچه جلوتر برويم مسائلِ مهمي از اعماقِ روانِ برديا بيرون
خواهد آمد ، مثلاً او دلقک بودن را به پزشک بودن ترجيه مي دهد ، هميشه آرزو مي
کرد
دلقکي باشد که باوجودِ مشکلاتِ بسياري که خودش در زندگي دارد اما مي تواند
مردم را
بخنداند ، با چهره اي افسرده ، تمامِ غمهاي خود را به رُخ مردم بکشد و
تمامِ بدبختي
خودش را در نمايش نشان بدهد .
اصلاً ، همين ديدنِ غم و
غصهء ديگران خنده
دار است ؛ مگر نه اينکه با دردسرهائي که دلقکها مي کشند مردم
را مي خندانند ، برديا
با خود مي انديشيد که تمامِ زندگي ، دلقک بازئي بيش نيست
و انسان به دست شيطان
وخدا ويا هر نيروي مرموزِ ديگري اسير است و
آنها از زجر و شکنجه ء
آدميان لذت مي بَرنند و مدام از تهِ دل خنده سر مي دهند
، برديا سرش را به طرفِ
آسمان گرفت ، کلّ آسمان در نظرش سوراخِ تنگ و بدبوئي مي
آمد که خفاشِ سياهِ بزرگي
تمامِ کرانه هاي آنرا پُر کرده بود و خنده اي بي
انتها سر مي داد که غيرقابلِ تحمل
بود ؛ در اين لحظه پاها و کمرش از درد
تير کشيد ، حس مي کرد ، خفاشِ سياهِ
پُرهيبت به او مي خندد و از درد کشيدنش لذت
مي بَرَد . چند بار به هوا پريد و به
آسمان و فلک دشنام فرستاد ، اما وقتي ديد
فايده اي ندارد و هرگز هيچ کس صدايش را
نخواهدشنيد ؛ برخاست و دوباره به راهش
ادامه داد ، دوباره سيگاري از جيبش درآورد ،
با ديدن سيگار به يادِ چهرهء خموش
و کم حرفِ زنش افتاد که مي گفت : « بازم سيگار
کشيدي ؟ » . برديا در ذهنش
احساسِ گاه مي کرد ؛ چرا زنش را تنها گذاشته بود ، اکنون
احساسِ مسئوليت مي کرد
و خود را در مقابل همه چيز و همه دنيا مسئول مي ديد و در
مقابل عجزو ناتواني
وافري هم که داشت ، دچار يک جور حقارتِ زايدالوصفي شده بود که
دست از سرش برنمي
داشت . اما لحظه اي نگذشت که دوباره مغزش نهيب زد که « بابا ! ولش
کن ، گورِپدر
مسئوليت و هرجور تعلق خاطرِ خاطرِ کثيفِ ديگه .» با خود فکر کرد خوش
به حالِ
هوا ، خوش به حالِ باد ، که هيچ تعلقِ خاطري ندارد وهرکجا که دوست داشته
باشد ،
مي رود . اما خودش را مثلِ درختي تصور ميکرد که ريشه هايش درون زمينِ سخت
گيرکرده بود و احساس مي کرد ، که مثل درختان بي دهان و مسکوت بايد در
گوشه اي
از خاک، زنداني بماند ودر مقابلِ باد و طوفان و تيغه هاي مهلکِ آفتاب
دم درنزند و
تازه با اين همه مشقّات، مجسمه و نمادِ تحمل و صبوري باشد و در
نهايت روزي از روزها
، در زمستاني سرد، آن هنگام که سکوتي وحشتناک وجودش را
پُرکرده ، تبري بي رحمانه
تنه اش را قطع کند .
ديگر به مرزِ جنون رسيده بود
، زانوي پاي راستش از درد تير
مي کشيد ، مي خواست فرياد بزند ، اما در صورتي که
قدرتِ فرياد زدن را مي يافت ، نمي
دانست سرِ چه کسي بايد فرياد بکشد و چه بگويد
، اکنون ديگر خود را گناه کار و
بيچاره مي ديد و براي رهائي از درد هيچ چاره اي
سراغ نداشت ، ياد آوري خاطراتِ هرزِ
گذشته در مغزش طوفاني بپاميکرد ، خاطراتي
که در اين لحظه اصلاً حوصله نداشت ، در
موردشان فکر کند، اما لحظاتي ديگر با
فکر کردن به آن اتفاقات عجيب ، خواننده محترم
را هم به دامِ سهمناکِ دلهره ،
پرتاب خواهد کرد .
مدام اين تصوير به ذهنش مي آمد
که هم اکنون زنش در غيابِ
او با پسري جوان دوست شده و شايد به هر کسي مثل پست چي و
يا تعميرکارِ لوازم
خانگي تن درداده و شايد اکنون براي خودش يک هرجائي حرفه اي شده
باشد ، هجومِ
اين افکار ديوانه اش مي کرد ، واقعاً غيرقابل تحمل بود ، زني که با
نگاه هاي
افسونگر، آرامش او را دزديده بود و بارها گفته بود : « برديا من بي تو مي
ميرم
»
اکنون در آغوش گداها و کشيش هاي پيرِ کفتار ، خزيده و دارد تمامِ تنِ
عريانِ خود را نثارشان مي کند ، تني که متعلق به برديا بود اما روح و فکرش هرگز
پيشِ برديا نبود ، راستي تا يادم نرفته بگويم ، چرا هميشه موقع حال کردن و موقع
لب
گرفتن چشمانش را مي بست ، آيا به آن کشيشِ پيري که يکشنبه مي ديدش فکر نمي
کرد ؟
برديا با قدرتِ تمام سرش را به طرفين تکان داد ، مي خواست اين افکار را
از خودش دور
کند ، « به جهنم بذار بره به هر سگي مي خواد بده ، اون يه موجودِ
آزادِ » ، اما
برديا مي دانست و يقين داشت که آن کشيش ريش بلندِ عوضي هرگز در
زندگي آزاد نبوده ،
برديا چهره سرخ شده و برافروخته کشيش را درنظر مي آورد که
روي زنش خوابيده و در
حالي که از او لب مي گيرد ، با آن دستهاي پيرِ چروکيده ،
محکم به آنجاي زنش چنگ مي
زند ، چند بار فکر کرد با کلوخي بر سرِ خود بکوبد ،
اما ديد اين راهش نيست ، چون
کلاغ هاي مضطربِ گرسنه چشمانش را از کاسه در مي
آوردند و زماني که کرمهاي ريزِسفيد
شکمش را متلاشي مي کردند ،آنگاه همان
دسته کلاغ رودهايش را به يغما مي بردند
، او هرگز از مرگ و مردن نمي ترسيد ،
اما نمي دانست با لاشه خود ، چه کارکند ، لاشه
اي مه بعد از مرگ ، سربارِ زمين
و آسمان مي شد و بوي تعفنش تمامِ فضا را پُرمي کرد
،فکر کرد اگر خود را بسوزاند
و باد خاکسترش را در فضا پخش کند ، خيلي آرماني و لذت
بخش خواهدبود ، اما شعله
اي نداشت ، تازه اگر شعله اي داشت ، اين سيگار را روشن مي
کرد ، زماني که سيگار
را مي کشيد ، انگار سينه مادرش را مي مکيد ، يک جور حسّ لذتِ
همراه با خماري
بود ، يک چيزي مثلِ رسيدن به اوجِ ميلِ جنسي بود و همان قدر نشئه
آور و لذت بخش
بود .
دوباره افکارِ پليدِ ديوانه کننده به او حمله ور شدند و
اين صحنه
جلوي چشمانش نقش بست ، که زنش دارد ، آنجاي شُل و پُرموي کشيش را با لذت و
ولعِ
هرچه تمام تر مي مکد و به چشمهاي کشيش نگاه مي کند و با عشوه پلک مي زند .
برديا محکم برزمينِ سخت کوبيد و مچِ دستش باد کرد و از درد به خود
پيچيد.
زنش
سفيد بود با اندامي متناسب ، حالا که برديا جزيياتِ اندام زنش و
صداي لطيفش را به
خاطرمي آورد ، مثلِ سگ زرد پشيمان شده بود که ، چرا زنش را
تنها گذاشته و راهي اين
جادۀ بي فايده شده و زنش را به دستِ کثافتانِ هرزه پرست
داده ، خواست برگردد ، اما
راهِ برگشت به طرزِ وحشتناکي دور بود . برديا گيج و
خسته و افسرده بود ، ناگهان به
ذهنش رسيد که ، شايد زنش هنوز به او پايبند
مانده و علي رقمِ اينکه عاشقِ آن کشيش
بوده ، هنوز به او تن نداده باشد ، از
اين فکر خنده اش گرفت ، با خودش فکر کرد : «
هه ، مطمئنم وقتي زنها براي اعتراف
مي آن پيشش ، به اونا تجاوز مي کنه ، اون عاشقِ
بوي گندِ اونجاي زنهاي جوونه ،
اون دوونۀ آبِ اونجاي زنهاست ، حتماً دوست داره دوتا
چيز داشته باشه تا با زنها
در يک لحظه از پشت و جلو حال بکنه . »
آيا آن کشيش
وقتي جوان بوده با خودش
وَرمي رفته ، يا وقتي اسقفِ اعظم با اواز پشت آن کار را مي
کرده ، کشيش تندتند
خودارضائي مي کرده ، به هرحال اينها تفکرات برديا هست و هيچ
گونه سند و نشاني
از جواني کشيشِ پير به دست نيامده . « چرا زنم به کشيشِ مخنثي که
دو کيفِ حال
ميکنه ، تن درداده ، مگه من چه اشکالي داشتم . » اين فکر برديا را تا
مرزِ جنون
مي بُرد و اورا مثلِ کسي که در حالِ غرق شدن در دريا باشد ، به وحشت مي
انداخت
، اما سوالِ مهمي که در ذهن خوانندۀ محترم تاکنون شکل گرفته اين است که آيا
واقعاً زنِ برديا با کشيشِ پير رابطه داشته ؟ اگر داشته تا چه حد
؟

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی