چهارشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۵


خيابان اصلي
ويليام پيرمرد خسته ، رنجور و دائم الخمري که هرروز از خيابان اصلي بالا مي رفت و بي جهت برمي گشت ، يک روز تصميم گرفت - البته تصميم که نه ، يک دفعه خواست يک کاري کرده باشد ، يا انگار که به او القاء شده باشد – ديگر خيابان اصلي خيلي تکراري شده ، شايد بهتر باشد به جاي اين خيابان داخل يکي از فرعي ها برود . اين فکر ، اين حس ،تمام تنش را به لرزه انداخت ؛ چرا که او هميشه مست بود و گيج ، محال بود بتواند راهي جديد را انتخاب کند ؛ پس بهتر ديد همان راه هميشگي را برود ، همان خيابان اصلي و همان چاله چوله ها و همان بوي گند هميشگي برايش خوش آيندتر بود ، تازه اصلاً هم جراتِ اينکه پا در راه جديدي بگذارد را در خود نمي ديد ؛ با پاي لرزان همان طور که ميرفت ، دوباره حسي در وجودش به قليان درآمد و مدام به او القاء ميکرد : « کوچه » ، « کوچه » ؛ اين نواي عجيب و سوال برانگيزِ« کوچه » ، « کوچه » که ، هر لحظه عرصه را بر اختيارِ ويليام تنگ تر ميکرد ، مثلِ ناقوسِ کليسا بود و دستورات و فرامينِ اجباري دين ، که بايد بي چون و چرا اجرا شوند و هر گونه تخطّي از آنها معصيتي بس بزرگ به شمار مي آيد ؛ ويليام با خود انديشيد ، شايد امروز زياده رَوي کرده است ، احساس ميکرد بين زمين و آسمان در جائي بي نام و نشان گيرکرده است ، در همين لحظه بود ، که دختري زيبا از مقابلش گذشت و داخل کوچه اي رفت ، کوچه اي پُرپيچ و تاب ، کثيف و بدبوتر از خيابانِ اصلي که ويليام داخل آن قدم مي زد .
در فکرِ مست و خرابِ ويليام سعي مي شد که رابطه اي بين نداي « کوچه » و آن دختر که وارد کوچه شده بود ايجاد گردد ، ويليام به اين فکر مي کرد که ، واقعاً حيف نيست دختر به اين زيبائي داخل آن کوچه کثيف برود ، مگر آن کوچه چگونه است و ته آن به کدام خيابان مي رسد ؟
همين سوال مثل هذيان و نجوايي که ديوانه ها مي شنوند و تکرار مي کنند ، چندين بار در گوشش همچون زنگ صداکرد .
دخترک که چند قدمي بيشتر وارد کوچه نشده بود ، ناگهان هراسان برگشت و انگار سوالِ بي جوابِ بزرگي در ذهنش باشد ، چشمانش همچون چشمهاي جغد متعجبانه باز ماند و بعد از لحظه اي به سرعت به سمت ويليام آمده و پرسيد :« آقا ! اين کوچه به کجا مي رسد ؟ » ويليام به زور چشمانش را باز نگه داشت و با لبهاي آويزانش که آماده براي سخن گفتن بود ، به زحمت خواست چيزي بگويد ، نه اينکه جوابي داشته باشد و نه هيچ چيزِ ديگري ؛ کم کم چشمانش به هم مي رفت ، انگار وزنِ کلِّ مشقاتِ دنيا بر دو پلکش سنگيني مي کرد . خاطره و تصويري از چشمانِ آبي و موهاي بور دختر در ذهنش مانده بود ، اما چشمانش را ديگر نمي توانست باز کند . ناگهان حادثه اي که هميشه ويليام از آن مي گريخت ، اتفاق افتاد . چون لحظه اي بعد بدونِ اينکه خودش خواسته باشد ، واردِ کوچه اي شده بود ، پُرپيچ وخم و خلوت و دنج . آنقدر راه آمده بود ويا آنقدر مست بود که ديگر خيابان اصلي ديده نمي شد ؛ چاله چوله هاي اين کوچه عجيب و غريب بود ، ويليام گيج و گيج تر شده بود . ناگهان تلوتلوخوران به تيربرقِ سنگي کنارِ کوچه برخوردکرد و دوباره به يادِ چشمانِ آبي و موهاي بورِ دختر افتاد که به ياد نمي آورد کجا ديدتشان .
­٭٭٭
ويليام در تمامِ عمرش حريص بود ، سيگاررا تا تهِ تهش مي کشيد و حتي به فيلترش هم رحم نمي کرد ، مشروب را تا آخرين جرعه سَرمي کشيد و آخرين قطره را با لذّتِ وحشيانه اي مزه مزه مي کرد . اما هرگز با هيچ زني رابطه نداشت ، نه رابطه کلامي ونه رابطه جنسي ؛ نه اينکه مشکلي داشته باشد ويا ميلِ به زن در وجودش طوفاني نشده باشد ، نه ، بلکه هميشه از زنان متنفر بود و آنها را موجوداتي مي دانست که مي خواهند به مردها ضرر بزنند و علاوه بر اين يک جور احساس خودبرتر بيني نسبت به زنان داشت و اصلاً دوست نداشت که خودش را مقابلِ آنها خواروخفيف کند ويا حتي کوچکترين تقاضائي از آنها بکند .
همين موضموع در روانش امواجِ مهيبي به پا مي کرد . ازطرفي ميلِ جنسي اش طغيان مي نمود و از طرفِ ديگر نمي خواست با زنها ارضاء شود و خفتِ رابطه با آنها را به جانِ خود بمالد .
اما آن چشمانِ آبي همچون دريايي بود که ويليام در آنها غرق شده بود و دست و پا مي زد .
صداي دختري در گوشش مي گفت : « ويليام ! اين کوچه به کجا مي رسد ؟»
ويليام کمي سرش را بالاتر گرفت و چشمانش را به زور باز کرد ، کوچه خلوت بود ، همچون گورستاني بي صدا ، نه دختري در آن بود و نه هيچ چيز ديگري .
ويليام با خودش تنها بود ، اوتمامِ عمر حمّالِ خودش و روانِ پليدش بود ، تنها جرقه اي کافي بود که خود را به آتش بکشد يا نسيمِ ملايمي کافي بود تا روانِ رنجورِ خود را بر باد بدهد .
در کوچه لحظه اي فرارسيد که ويليام پايش محکم به سنگي برخورد و چشمانش براي لحظه اي باز شد ؛ ديد ، تهِ کوچه ، آنجائي که بايد مي رسيد و آنجائي که آنقدر سوال برانگيز بود و در عين حال انزجاربرانگيز بود ، همان جا بن بست بود . ويليام دستانش را به سختي از هم گشود ، تهِ کوچه ، آن بن بستِ دل شوره آور را به آغوش کشيد و همان جا بي حرکت ماند . . .
٭٭٭
فرداي آن روز و فرداهاي بعد ديگر هيچ کس ويليام - آن پيرمرد خسته ، رنجور و دائم الخمري که هرروز از خيابان اصلي بالا مي رفت و بي جهت برمي گشت - را در آن خيابان نديد .

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی