دخترکِ معصوم ده سالی بیشتر سن نداشت با این حال اورا به این کار وادارکرده بودند ، در نگاهش نیمی یأس بود و نیمی شهوت که برآینده امیدواربود ؛
وقتی آن مرد با دستانِ سیاهِ زمختش بر آنجایِ دخترک چنگ می زد ، شرم و اندوهی خردکننده سرتاپایِ وجودِ لاغر و ضعیفش را فرامیگرفت و دردِ شدیدی در کمر و داخلِ شکمش حس میکرد،
مثلِ سوزناکیِ زندگی و شرمِ حاصل از تولّد بود و گناهِ پایان ناپذیرِِ تداومِ نسل .
دیگر از هرچه مرد بود حالش بهم می خورد ، با خود می اندیشید که پدرش هم خوکِ پستفطرتی بوده ، که همین کارهای تنفربرانگیز را با مادرش کرده ، حالش از همه مردها بهم می خورد.
دهانِ مردک بوی تند الکل میداد که با بوی گشنگی یا یک چیزی شبیهِ بوی تندِ لجنزار مخلوط شده بود ، خود را همچون عروسکِ درب و داغانی حس می کرد که به دست این مردهای کثیف شکنجه می شد.
مرد او را به پشت خوابانده بود و محکم با دست بر کمرش فشار می آورد...
دخترک ، انگار که زیرِ دردِ مرگبار ِهزاران بارِ سنگین خرد شده بود ، از ته هنجرهی دریده اش فریادی دهشتناک برآورد و برای لحظه ای سرش را بالا گرفت و نگاهش بر نوشته تابلو افتاد :
کابارةُ العالَم

0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی