ننگ ِ آویخته شده بر دیوار
من گاوآهن را برپشتِ خويش همچون، کُشنده ترين روزِ تاريخ حمل کرده ام ، اما هرگز گداي محبّت، نزدِ درگاه خداوندگارانِ پوشالي نبوده ام. لحظاتي بر من گذشته که بطالت ، همچون زخمِ چرکيني در روانم دهان گشوده و کسالت بر حماقتِ درونم قه قهه برآورده و تمام جريانهاي گُذَراي وجودم هر نفس به دنبالِ مرگي آرامش بخش،خوابِ شيرينِ تهي ها و تاريکي ها را مي ديده .
من گدايِ پرستش هيچ سنگ و هيچ وهمي نبوده ام ، امّا له لهِ پايانِ وجود را در سر پروَرانيده ام .
ننگ، برِ ديوارِ روانم آويزان است و خاري را همچون موهبتي بي دريغ مي نوشم . طومارِ زندگي، ننگ آورتر از تمامِ لحظاتِ بي چون چرائي ، زماني تلخ را رقم زد ، که خدايش نامند و بر بدبختي صحّه نهاده و بر گريستنم ، خنديدند .
آنجا روي آن پيردرختِ يخ زده ، کلاغهايِ سياه ، روز را به استثمارِ زماني بيهوده ميبرند ، و سنجابها براي پوستِ لطيفشان به دار آويخته مي شوند و خشونت چون بانگ ِ فاحشه اي سرمست صداي جيغ آلودي دارد که شهوت را برافروخته و افکار را به تباهي مي افکند .
ملکوت ، اوجِ انديشه ايست که تباهي خرد در آن نباشد و تباهي خرد کاسه گدائي مقابل تبه کار بزرگ گرفتن است و تبه کار بزرگ زائيده وهمِ محنت کش و گدامنش ماست .
خون خوارِ شوريده بزرگ را مهربان و لطيف ناميدند و با اين خودفريبي مهيب به سليب کشيدنمان و همچون يابو ازما کار کشيدند .
ما را چون گلّه اي انگاشتند ، سراسر بي فکري و تماماً سربه زيري و حرف شنوي و آنگاه بانگ بر آوردند که : اي گوسفندان عزيز ، هر گله چوپان مي خواهد و هر گوسفند به چوپان خود فخر بفروشد که همانا ما داناتريم .
لاله هاي پرپر را کنارِ دروازه شهر به تيربارِ نفرت کشيدند و همچنين تمامي گلها را و اين ننگ را جهادش ناميدند که ما قهاريم و جباريم و کلي براي خودمان هيبتي هستيم باشکوه درکهکشان .
روانِ طوفاني و ويران ما را « نفسِ آرامش يافته » خوانند و گفتند حالا به سوي ما بيا ، راضي و خوشنود .
روان ِ آرامش يافته، همواره از آنِ وهم زدگانيست که نابخردانه ، تسليمِ شهواتِ پستِ اکبر شده اند .
دريغ از لحظه اي تأمل که برهيچ تفکري جاري نشد و کوله بارِ بيهودگي و رخوتي دردناک همسفرِ جاده هاي بي انگيزه زندگي گرديد .
من گاوآهن را برپشتِ خويش همچون، کُشنده ترين روزِ تاريخ حمل کرده ام ، اما هرگز گداي محبّت، نزدِ درگاه خداوندگارانِ پوشالي نبوده ام. لحظاتي بر من گذشته که بطالت ، همچون زخمِ چرکيني در روانم دهان گشوده و کسالت بر حماقتِ درونم قه قهه برآورده و تمام جريانهاي گُذَراي وجودم هر نفس به دنبالِ مرگي آرامش بخش،خوابِ شيرينِ تهي ها و تاريکي ها را مي ديده .
من گدايِ پرستش هيچ سنگ و هيچ وهمي نبوده ام ، امّا له لهِ پايانِ وجود را در سر پروَرانيده ام .
ننگ، برِ ديوارِ روانم آويزان است و خاري را همچون موهبتي بي دريغ مي نوشم . طومارِ زندگي، ننگ آورتر از تمامِ لحظاتِ بي چون چرائي ، زماني تلخ را رقم زد ، که خدايش نامند و بر بدبختي صحّه نهاده و بر گريستنم ، خنديدند .
آنجا روي آن پيردرختِ يخ زده ، کلاغهايِ سياه ، روز را به استثمارِ زماني بيهوده ميبرند ، و سنجابها براي پوستِ لطيفشان به دار آويخته مي شوند و خشونت چون بانگ ِ فاحشه اي سرمست صداي جيغ آلودي دارد که شهوت را برافروخته و افکار را به تباهي مي افکند .
ملکوت ، اوجِ انديشه ايست که تباهي خرد در آن نباشد و تباهي خرد کاسه گدائي مقابل تبه کار بزرگ گرفتن است و تبه کار بزرگ زائيده وهمِ محنت کش و گدامنش ماست .
خون خوارِ شوريده بزرگ را مهربان و لطيف ناميدند و با اين خودفريبي مهيب به سليب کشيدنمان و همچون يابو ازما کار کشيدند .
ما را چون گلّه اي انگاشتند ، سراسر بي فکري و تماماً سربه زيري و حرف شنوي و آنگاه بانگ بر آوردند که : اي گوسفندان عزيز ، هر گله چوپان مي خواهد و هر گوسفند به چوپان خود فخر بفروشد که همانا ما داناتريم .
لاله هاي پرپر را کنارِ دروازه شهر به تيربارِ نفرت کشيدند و همچنين تمامي گلها را و اين ننگ را جهادش ناميدند که ما قهاريم و جباريم و کلي براي خودمان هيبتي هستيم باشکوه درکهکشان .
روانِ طوفاني و ويران ما را « نفسِ آرامش يافته » خوانند و گفتند حالا به سوي ما بيا ، راضي و خوشنود .
روان ِ آرامش يافته، همواره از آنِ وهم زدگانيست که نابخردانه ، تسليمِ شهواتِ پستِ اکبر شده اند .
دريغ از لحظه اي تأمل که برهيچ تفکري جاري نشد و کوله بارِ بيهودگي و رخوتي دردناک همسفرِ جاده هاي بي انگيزه زندگي گرديد .

2 نظر:
سلام بامداد عزیز.
اول اینکه دیروز دوبار یه کامنت دور و دراز نوشتم که متأسفانه بلاگر قاطی کرد و نظرم نرفت. به هر حال نوشتههات رو دنبال میکنم. خوب مینویسی. بیتعارف
فکر کنم وبلاگنویسی نوشتههات رو بهتر هم بکنه.
در مورد این نوشته هم اگر سعی میکردی نوشتهرو به صورت منولوگ پیش ببری خیلی مؤثرتر میشد. به هر حال چیز خوبی است.
دیگر اینکه قالبت رو اگر میتونی تغییر بده یا لااقل با نارنجی مطلب نگذار و سر آخر اینکه به فکر یک کامنتدونی هالواسکن باش.
موفق باشی.
salam.jaleb bod.
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی