شنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۵

ننگ ِ آویخته شده بر دیوار
من گاوآهن را برپشتِ خويش همچون، کُشنده ترين روزِ تاريخ حمل کرده ام ، اما هرگز گداي محبّت، نزدِ درگاه خداوندگارانِ پوشالي نبوده ام. لحظاتي بر من گذشته که بطالت ، همچون زخمِ چرکيني در روانم دهان گشوده و کسالت بر حماقتِ درونم قه قهه برآورده و تمام جريانهاي گُذَراي وجودم هر نفس به دنبالِ مرگي آرامش بخش،خوابِ شيرينِ تهي ها و تاريکي ها را مي ديده .
من گدايِ پرستش هيچ سنگ و هيچ وهمي نبوده ام ، امّا له لهِ پايانِ وجود را در سر پروَرانيده ام .
ننگ، برِ ديوارِ روانم آويزان است و خاري را همچون موهبتي بي دريغ مي نوشم . طومارِ زندگي، ننگ آورتر از تمامِ لحظاتِ بي چون چرائي ، زماني تلخ را رقم زد ، که خدايش نامند و بر بدبختي صحّه نهاده و بر گريستنم ، خنديدند .
آنجا روي آن پيردرختِ يخ زده ، کلاغهايِ سياه ، روز را به استثمارِ زماني بيهوده ميبرند ، و سنجابها براي پوستِ لطيفشان به دار آويخته مي شوند و خشونت چون بانگ ِ فاحشه اي سرمست صداي جيغ آلودي دارد که شهوت را برافروخته و افکار را به تباهي مي افکند .
ملکوت ، اوجِ انديشه ايست که تباهي خرد در آن نباشد و تباهي خرد کاسه گدائي مقابل تبه کار بزرگ گرفتن است و تبه کار بزرگ زائيده وهمِ محنت کش و گدامنش ماست .
خون خوارِ شوريده بزرگ را مهربان و لطيف ناميدند و با اين خودفريبي مهيب به سليب کشيدنمان و همچون يابو ازما کار کشيدند .
ما را چون گلّه اي انگاشتند ، سراسر بي فکري و تماماً سربه زيري و حرف شنوي و آنگاه بانگ بر آوردند که : اي گوسفندان عزيز ، هر گله چوپان مي خواهد و هر گوسفند به چوپان خود فخر بفروشد که همانا ما داناتريم .
لاله هاي پرپر را کنارِ دروازه شهر به تيربارِ نفرت کشيدند و همچنين تمامي گلها را و اين ننگ را جهادش ناميدند که ما قهاريم و جباريم و کلي براي خودمان هيبتي هستيم باشکوه درکهکشان .
روانِ طوفاني و ويران ما را « نفسِ آرامش يافته » خوانند و گفتند حالا به سوي ما بيا ، راضي و خوشنود .
روان ِ آرامش يافته، همواره از آنِ وهم زدگانيست که نابخردانه ، تسليمِ شهواتِ پستِ اکبر شده اند .
دريغ از لحظه اي تأمل که برهيچ تفکري جاري نشد و کوله بارِ بيهودگي و رخوتي دردناک همسفرِ جاده هاي بي انگيزه زندگي گرديد .

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۵


خيابان اصلي
ويليام پيرمرد خسته ، رنجور و دائم الخمري که هرروز از خيابان اصلي بالا مي رفت و بي جهت برمي گشت ، يک روز تصميم گرفت - البته تصميم که نه ، يک دفعه خواست يک کاري کرده باشد ، يا انگار که به او القاء شده باشد – ديگر خيابان اصلي خيلي تکراري شده ، شايد بهتر باشد به جاي اين خيابان داخل يکي از فرعي ها برود . اين فکر ، اين حس ،تمام تنش را به لرزه انداخت ؛ چرا که او هميشه مست بود و گيج ، محال بود بتواند راهي جديد را انتخاب کند ؛ پس بهتر ديد همان راه هميشگي را برود ، همان خيابان اصلي و همان چاله چوله ها و همان بوي گند هميشگي برايش خوش آيندتر بود ، تازه اصلاً هم جراتِ اينکه پا در راه جديدي بگذارد را در خود نمي ديد ؛ با پاي لرزان همان طور که ميرفت ، دوباره حسي در وجودش به قليان درآمد و مدام به او القاء ميکرد : « کوچه » ، « کوچه » ؛ اين نواي عجيب و سوال برانگيزِ« کوچه » ، « کوچه » که ، هر لحظه عرصه را بر اختيارِ ويليام تنگ تر ميکرد ، مثلِ ناقوسِ کليسا بود و دستورات و فرامينِ اجباري دين ، که بايد بي چون و چرا اجرا شوند و هر گونه تخطّي از آنها معصيتي بس بزرگ به شمار مي آيد ؛ ويليام با خود انديشيد ، شايد امروز زياده رَوي کرده است ، احساس ميکرد بين زمين و آسمان در جائي بي نام و نشان گيرکرده است ، در همين لحظه بود ، که دختري زيبا از مقابلش گذشت و داخل کوچه اي رفت ، کوچه اي پُرپيچ و تاب ، کثيف و بدبوتر از خيابانِ اصلي که ويليام داخل آن قدم مي زد .
در فکرِ مست و خرابِ ويليام سعي مي شد که رابطه اي بين نداي « کوچه » و آن دختر که وارد کوچه شده بود ايجاد گردد ، ويليام به اين فکر مي کرد که ، واقعاً حيف نيست دختر به اين زيبائي داخل آن کوچه کثيف برود ، مگر آن کوچه چگونه است و ته آن به کدام خيابان مي رسد ؟
همين سوال مثل هذيان و نجوايي که ديوانه ها مي شنوند و تکرار مي کنند ، چندين بار در گوشش همچون زنگ صداکرد .
دخترک که چند قدمي بيشتر وارد کوچه نشده بود ، ناگهان هراسان برگشت و انگار سوالِ بي جوابِ بزرگي در ذهنش باشد ، چشمانش همچون چشمهاي جغد متعجبانه باز ماند و بعد از لحظه اي به سرعت به سمت ويليام آمده و پرسيد :« آقا ! اين کوچه به کجا مي رسد ؟ » ويليام به زور چشمانش را باز نگه داشت و با لبهاي آويزانش که آماده براي سخن گفتن بود ، به زحمت خواست چيزي بگويد ، نه اينکه جوابي داشته باشد و نه هيچ چيزِ ديگري ؛ کم کم چشمانش به هم مي رفت ، انگار وزنِ کلِّ مشقاتِ دنيا بر دو پلکش سنگيني مي کرد . خاطره و تصويري از چشمانِ آبي و موهاي بور دختر در ذهنش مانده بود ، اما چشمانش را ديگر نمي توانست باز کند . ناگهان حادثه اي که هميشه ويليام از آن مي گريخت ، اتفاق افتاد . چون لحظه اي بعد بدونِ اينکه خودش خواسته باشد ، واردِ کوچه اي شده بود ، پُرپيچ وخم و خلوت و دنج . آنقدر راه آمده بود ويا آنقدر مست بود که ديگر خيابان اصلي ديده نمي شد ؛ چاله چوله هاي اين کوچه عجيب و غريب بود ، ويليام گيج و گيج تر شده بود . ناگهان تلوتلوخوران به تيربرقِ سنگي کنارِ کوچه برخوردکرد و دوباره به يادِ چشمانِ آبي و موهاي بورِ دختر افتاد که به ياد نمي آورد کجا ديدتشان .
­٭٭٭
ويليام در تمامِ عمرش حريص بود ، سيگاررا تا تهِ تهش مي کشيد و حتي به فيلترش هم رحم نمي کرد ، مشروب را تا آخرين جرعه سَرمي کشيد و آخرين قطره را با لذّتِ وحشيانه اي مزه مزه مي کرد . اما هرگز با هيچ زني رابطه نداشت ، نه رابطه کلامي ونه رابطه جنسي ؛ نه اينکه مشکلي داشته باشد ويا ميلِ به زن در وجودش طوفاني نشده باشد ، نه ، بلکه هميشه از زنان متنفر بود و آنها را موجوداتي مي دانست که مي خواهند به مردها ضرر بزنند و علاوه بر اين يک جور احساس خودبرتر بيني نسبت به زنان داشت و اصلاً دوست نداشت که خودش را مقابلِ آنها خواروخفيف کند ويا حتي کوچکترين تقاضائي از آنها بکند .
همين موضموع در روانش امواجِ مهيبي به پا مي کرد . ازطرفي ميلِ جنسي اش طغيان مي نمود و از طرفِ ديگر نمي خواست با زنها ارضاء شود و خفتِ رابطه با آنها را به جانِ خود بمالد .
اما آن چشمانِ آبي همچون دريايي بود که ويليام در آنها غرق شده بود و دست و پا مي زد .
صداي دختري در گوشش مي گفت : « ويليام ! اين کوچه به کجا مي رسد ؟»
ويليام کمي سرش را بالاتر گرفت و چشمانش را به زور باز کرد ، کوچه خلوت بود ، همچون گورستاني بي صدا ، نه دختري در آن بود و نه هيچ چيز ديگري .
ويليام با خودش تنها بود ، اوتمامِ عمر حمّالِ خودش و روانِ پليدش بود ، تنها جرقه اي کافي بود که خود را به آتش بکشد يا نسيمِ ملايمي کافي بود تا روانِ رنجورِ خود را بر باد بدهد .
در کوچه لحظه اي فرارسيد که ويليام پايش محکم به سنگي برخورد و چشمانش براي لحظه اي باز شد ؛ ديد ، تهِ کوچه ، آنجائي که بايد مي رسيد و آنجائي که آنقدر سوال برانگيز بود و در عين حال انزجاربرانگيز بود ، همان جا بن بست بود . ويليام دستانش را به سختي از هم گشود ، تهِ کوچه ، آن بن بستِ دل شوره آور را به آغوش کشيد و همان جا بي حرکت ماند . . .
٭٭٭
فرداي آن روز و فرداهاي بعد ديگر هيچ کس ويليام - آن پيرمرد خسته ، رنجور و دائم الخمري که هرروز از خيابان اصلي بالا مي رفت و بي جهت برمي گشت - را در آن خيابان نديد .

چهارشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۵


جادّه
اين شبِ
سردِ پاييزي هزار
رنگ ، غيرقابل تحمل بود ؛ از طرفي روحِ انسان به دنبالِ آزادي
و سرور بود و از طرفِ
ديگر ، جسمِ انسان اسيرِ تنِ بي سخاوت بود. و همه اينها
تحمل انسان را به سقفِ
سپهرِ نيلگون مي چسباند ، آيا از شب ، از اسارت گريزي
هست ؟ آيا زندگي تماماً
اسارتِ روح در زندانِ جسم نيست ؟ آيا با مرگ انسان
رهائي مي يابد .
تمامِ لحظات
، پست تر از همديگر ، از پي هم مي گذرند .
تمامِ زندگي کار است و مشقتِ فراوان و
کسبِ اهدافِ بيهوده و رسيدن به سرابي
مداوم . شلاقِ دقايق بر پوستِ فکرِ ثمربخش مي
کوبد و تازيانه عشقِ مردود اعصاب
را غلغلک مي دهد و خنده هاي هيستريک در چاهِ زمان
مي پيچند و انسانِ عريان از
معنويات در قرنِ آهن پاره هاي سرد ، عاطل و باطل ، زمان
را ، با کارهاي پيچيدهء
بيهوده سپري مي کند .
سمفوني سکوت ، سرشار از سازهاي
نواخته نشده است ، و
تمامِ نوازندگانِ ارکسترِ زندگي ، مرده و بي روح ، به نظارهء
اعمالِ شومِ
روزمرگي ، ايستاده اند .
جادهء بلند که انگار خاکِ مرده بر ذراتش
پاشيده
باشند ، تماماً مسلوبِ سکوتي دهشتناک شده بود که پستي از اطرافش مي
باريد
، و درختاني که رديف به رديف تا بي نهايتِ دور ، اطراف جاده کشيده شده
بودند ، اما دريغ و هزار افسوس که پايانِ راه در بي نهايتِ دور ، معلوم نبود که
به
کجا مي رسد .
برديا دلتنگ تر از هميشه اين جاده را مي پيمود و دليلش هم
از بي
دليلي سرشار بود .و چون انتها معلوم نبود که به کجا مي رسد اما برديا
ديوانه وار
عاشقِ انتها بود ، چون از طرفي سرشتش جستجوگر و خواهانِ دانستن بود
و از طرفي جسمش
و اين پاهاي خسته ياراي حرکت را از او گرفته بود ؛ روحاً بي
نهايت و جسماً محدود
بود ، همين اعصابش را خُرد کرده بود و مدام دندانهايش را
به هم مي سائيد ، بي تابي
مي کرد و لحظه اي آرامش نداشت . آيا آن دورها در آن
دوردست که فقط سرسبزي درختان
ديده مي شد و از پاييز خبري نبود ، چه چيزي منتظر
او بود ؟ خوشبختي و سعادت را مي
جُست ، اما هميشه به تنِ خسته خود برمي
خورد و خستگي دست از سرش برنمي
داشت ، سيگاري درآورد که بکِشد ،
اما آتش نداشت ، نه کبريتي و نه فندکي ،
ديگر اعصابش حسابي به هم ريخت ، پا و
کمرش به شدّت درد ميکرد و در دل آرزوي مرگ
ميکرد و با خود نجواکنان گفت : « به
درک که به آخر نرسم ، با مرگ ، حتماً
روحم بر فرازِ دنيا به پرواز در
مياد وُ همه چيزوُ مي تونم ببينم .» ناگهان حسي در
مغزش نحيب زد :« ديوانه اگه
مُردي و هيچ شدي ، چي ؟ » اما هيچ هم مثلِ بي
نهايت ، در فکرِ برديا نمي
گنجيد ، او فقط وجود را مي شناخت و حوّاسِ پنج گانه را ،
« واقعاً راهِ رسيدن
به خوشبختي چيه ؟ چرا فرار کردم و از تمّدن ، به
اين نا کجا آباد
آماده ام ؟ » برگشت و به پشتِ سرش نگاه کرد ، هيچ چيز نبود ، تنها
کوره راهي
بود که قبلاً طي شده بود ، با کوله باري از خاطراتِ تلخ ،که همه را پشتِ
سر
گذاشته بود و مي دانست که هرگز راهِ برگشتي ندارد ، ناگهان روبه رو را که نگاه
کرد ، از شدّتِ خستگي زانوهايش شُل شده و به زمين افتاد ، زمين را در آغوش گرفت
،
انگار آنچيزي که آنقدر دنبالش بود ، آن آرامشِ دلنشين ، همين زمين بود ،
دستانش را
گشود و زمين را محکم در آغوش فشرد ، آه ، که چه لذت بخش بود ، اما آن
حس دوباره به
او نحيب زد که : « برخيز ! اينجا ، جاي ماندن نيست ، حرکت
کن ، خوشبختي
تو در پيش است و در بي نهايتِ دور از پاييزي خبري نخواهد
بود ، آنجا فقط بهار
به تو لبخند خواهد زد ، پاييز را کنار بگذار و بنفشه هاي
باغِ بهاري را در
آغوش بگير .
برديا برخاست
؛ مثلِ حيواني تشنه ، گرسنه
و خسته بود ، به بي نهايتِ دور نگاهي از سرِ
اميدواري کرد و به سرعت به راهش ادامه
داد . کمي جلوتر دسته اي کلاغِ سياهِ
کثيف همه باهم به غارغار افتاده بودند ، نه
اينکه اين علامتِ شومي براي برديا
باشد ، نه ، ولي ناگهان دوباره مايوس شده ، نشست
و چند ضربهء محکم به زمين زد ،
از دردش لذت مي بُرد و کيف مي کرد ، مخصوصاً وقتي
خاطراتِ تلخِ گذشته را به ياد
مي آورد دوست داشت ، خودش را درب و داغان کند .
کلاغها همه با هم بي دليل از
شاخه ها پريدند و به جائي که معلوم نبود کجاست پرواز
کردند ؛ برديا با خود
انديشيد ، « همه چيز بي دليل است . همه چيز ضرورتاً ، چون
بايد رخ بدهد ، اتفاق
مي افتد و هرگز دليلي براي رخدادِ گوناگون نمي توان يافت
» همين فکر
ديوانه اش مي کرد : « وجود براي چيست ؟ اصلاً وجود يعني چه ؟ آيا
من وجود دارم
؟ »
البته آنچه که براي نگارنده سوال برانگيز است ، اين است که
چرا برديا
کارش را رها کرده و خود را به خُل بازي زده بود ، کارش سخت بود اما
غيرقابل
تحمل که نبود . اين همه مردم مثلِ اوپزشک بودند و اين همه مشکلات را تحمل
مي
کردند . به هر حال هرچه جلوتر برويم مسائلِ مهمي از اعماقِ روانِ برديا بيرون
خواهد آمد ، مثلاً او دلقک بودن را به پزشک بودن ترجيه مي دهد ، هميشه آرزو مي
کرد
دلقکي باشد که باوجودِ مشکلاتِ بسياري که خودش در زندگي دارد اما مي تواند
مردم را
بخنداند ، با چهره اي افسرده ، تمامِ غمهاي خود را به رُخ مردم بکشد و
تمامِ بدبختي
خودش را در نمايش نشان بدهد .
اصلاً ، همين ديدنِ غم و
غصهء ديگران خنده
دار است ؛ مگر نه اينکه با دردسرهائي که دلقکها مي کشند مردم
را مي خندانند ، برديا
با خود مي انديشيد که تمامِ زندگي ، دلقک بازئي بيش نيست
و انسان به دست شيطان
وخدا ويا هر نيروي مرموزِ ديگري اسير است و
آنها از زجر و شکنجه ء
آدميان لذت مي بَرنند و مدام از تهِ دل خنده سر مي دهند
، برديا سرش را به طرفِ
آسمان گرفت ، کلّ آسمان در نظرش سوراخِ تنگ و بدبوئي مي
آمد که خفاشِ سياهِ بزرگي
تمامِ کرانه هاي آنرا پُر کرده بود و خنده اي بي
انتها سر مي داد که غيرقابلِ تحمل
بود ؛ در اين لحظه پاها و کمرش از درد
تير کشيد ، حس مي کرد ، خفاشِ سياهِ
پُرهيبت به او مي خندد و از درد کشيدنش لذت
مي بَرَد . چند بار به هوا پريد و به
آسمان و فلک دشنام فرستاد ، اما وقتي ديد
فايده اي ندارد و هرگز هيچ کس صدايش را
نخواهدشنيد ؛ برخاست و دوباره به راهش
ادامه داد ، دوباره سيگاري از جيبش درآورد ،
با ديدن سيگار به يادِ چهرهء خموش
و کم حرفِ زنش افتاد که مي گفت : « بازم سيگار
کشيدي ؟ » . برديا در ذهنش
احساسِ گاه مي کرد ؛ چرا زنش را تنها گذاشته بود ، اکنون
احساسِ مسئوليت مي کرد
و خود را در مقابل همه چيز و همه دنيا مسئول مي ديد و در
مقابل عجزو ناتواني
وافري هم که داشت ، دچار يک جور حقارتِ زايدالوصفي شده بود که
دست از سرش برنمي
داشت . اما لحظه اي نگذشت که دوباره مغزش نهيب زد که « بابا ! ولش
کن ، گورِپدر
مسئوليت و هرجور تعلق خاطرِ خاطرِ کثيفِ ديگه .» با خود فکر کرد خوش
به حالِ
هوا ، خوش به حالِ باد ، که هيچ تعلقِ خاطري ندارد وهرکجا که دوست داشته
باشد ،
مي رود . اما خودش را مثلِ درختي تصور ميکرد که ريشه هايش درون زمينِ سخت
گيرکرده بود و احساس مي کرد ، که مثل درختان بي دهان و مسکوت بايد در
گوشه اي
از خاک، زنداني بماند ودر مقابلِ باد و طوفان و تيغه هاي مهلکِ آفتاب
دم درنزند و
تازه با اين همه مشقّات، مجسمه و نمادِ تحمل و صبوري باشد و در
نهايت روزي از روزها
، در زمستاني سرد، آن هنگام که سکوتي وحشتناک وجودش را
پُرکرده ، تبري بي رحمانه
تنه اش را قطع کند .
ديگر به مرزِ جنون رسيده بود
، زانوي پاي راستش از درد تير
مي کشيد ، مي خواست فرياد بزند ، اما در صورتي که
قدرتِ فرياد زدن را مي يافت ، نمي
دانست سرِ چه کسي بايد فرياد بکشد و چه بگويد
، اکنون ديگر خود را گناه کار و
بيچاره مي ديد و براي رهائي از درد هيچ چاره اي
سراغ نداشت ، ياد آوري خاطراتِ هرزِ
گذشته در مغزش طوفاني بپاميکرد ، خاطراتي
که در اين لحظه اصلاً حوصله نداشت ، در
موردشان فکر کند، اما لحظاتي ديگر با
فکر کردن به آن اتفاقات عجيب ، خواننده محترم
را هم به دامِ سهمناکِ دلهره ،
پرتاب خواهد کرد .
مدام اين تصوير به ذهنش مي آمد
که هم اکنون زنش در غيابِ
او با پسري جوان دوست شده و شايد به هر کسي مثل پست چي و
يا تعميرکارِ لوازم
خانگي تن درداده و شايد اکنون براي خودش يک هرجائي حرفه اي شده
باشد ، هجومِ
اين افکار ديوانه اش مي کرد ، واقعاً غيرقابل تحمل بود ، زني که با
نگاه هاي
افسونگر، آرامش او را دزديده بود و بارها گفته بود : « برديا من بي تو مي
ميرم
»
اکنون در آغوش گداها و کشيش هاي پيرِ کفتار ، خزيده و دارد تمامِ تنِ
عريانِ خود را نثارشان مي کند ، تني که متعلق به برديا بود اما روح و فکرش هرگز
پيشِ برديا نبود ، راستي تا يادم نرفته بگويم ، چرا هميشه موقع حال کردن و موقع
لب
گرفتن چشمانش را مي بست ، آيا به آن کشيشِ پيري که يکشنبه مي ديدش فکر نمي
کرد ؟
برديا با قدرتِ تمام سرش را به طرفين تکان داد ، مي خواست اين افکار را
از خودش دور
کند ، « به جهنم بذار بره به هر سگي مي خواد بده ، اون يه موجودِ
آزادِ » ، اما
برديا مي دانست و يقين داشت که آن کشيش ريش بلندِ عوضي هرگز در
زندگي آزاد نبوده ،
برديا چهره سرخ شده و برافروخته کشيش را درنظر مي آورد که
روي زنش خوابيده و در
حالي که از او لب مي گيرد ، با آن دستهاي پيرِ چروکيده ،
محکم به آنجاي زنش چنگ مي
زند ، چند بار فکر کرد با کلوخي بر سرِ خود بکوبد ،
اما ديد اين راهش نيست ، چون
کلاغ هاي مضطربِ گرسنه چشمانش را از کاسه در مي
آوردند و زماني که کرمهاي ريزِسفيد
شکمش را متلاشي مي کردند ،آنگاه همان
دسته کلاغ رودهايش را به يغما مي بردند
، او هرگز از مرگ و مردن نمي ترسيد ،
اما نمي دانست با لاشه خود ، چه کارکند ، لاشه
اي مه بعد از مرگ ، سربارِ زمين
و آسمان مي شد و بوي تعفنش تمامِ فضا را پُرمي کرد
،فکر کرد اگر خود را بسوزاند
و باد خاکسترش را در فضا پخش کند ، خيلي آرماني و لذت
بخش خواهدبود ، اما شعله
اي نداشت ، تازه اگر شعله اي داشت ، اين سيگار را روشن مي
کرد ، زماني که سيگار
را مي کشيد ، انگار سينه مادرش را مي مکيد ، يک جور حسّ لذتِ
همراه با خماري
بود ، يک چيزي مثلِ رسيدن به اوجِ ميلِ جنسي بود و همان قدر نشئه
آور و لذت بخش
بود .
دوباره افکارِ پليدِ ديوانه کننده به او حمله ور شدند و
اين صحنه
جلوي چشمانش نقش بست ، که زنش دارد ، آنجاي شُل و پُرموي کشيش را با لذت و
ولعِ
هرچه تمام تر مي مکد و به چشمهاي کشيش نگاه مي کند و با عشوه پلک مي زند .
برديا محکم برزمينِ سخت کوبيد و مچِ دستش باد کرد و از درد به خود
پيچيد.
زنش
سفيد بود با اندامي متناسب ، حالا که برديا جزيياتِ اندام زنش و
صداي لطيفش را به
خاطرمي آورد ، مثلِ سگ زرد پشيمان شده بود که ، چرا زنش را
تنها گذاشته و راهي اين
جادۀ بي فايده شده و زنش را به دستِ کثافتانِ هرزه پرست
داده ، خواست برگردد ، اما
راهِ برگشت به طرزِ وحشتناکي دور بود . برديا گيج و
خسته و افسرده بود ، ناگهان به
ذهنش رسيد که ، شايد زنش هنوز به او پايبند
مانده و علي رقمِ اينکه عاشقِ آن کشيش
بوده ، هنوز به او تن نداده باشد ، از
اين فکر خنده اش گرفت ، با خودش فکر کرد : «
هه ، مطمئنم وقتي زنها براي اعتراف
مي آن پيشش ، به اونا تجاوز مي کنه ، اون عاشقِ
بوي گندِ اونجاي زنهاي جوونه ،
اون دوونۀ آبِ اونجاي زنهاست ، حتماً دوست داره دوتا
چيز داشته باشه تا با زنها
در يک لحظه از پشت و جلو حال بکنه . »
آيا آن کشيش
وقتي جوان بوده با خودش
وَرمي رفته ، يا وقتي اسقفِ اعظم با اواز پشت آن کار را مي
کرده ، کشيش تندتند
خودارضائي مي کرده ، به هرحال اينها تفکرات برديا هست و هيچ
گونه سند و نشاني
از جواني کشيشِ پير به دست نيامده . « چرا زنم به کشيشِ مخنثي که
دو کيفِ حال
ميکنه ، تن درداده ، مگه من چه اشکالي داشتم . » اين فکر برديا را تا
مرزِ جنون
مي بُرد و اورا مثلِ کسي که در حالِ غرق شدن در دريا باشد ، به وحشت مي
انداخت
، اما سوالِ مهمي که در ذهن خوانندۀ محترم تاکنون شکل گرفته اين است که آيا
واقعاً زنِ برديا با کشيشِ پير رابطه داشته ؟ اگر داشته تا چه حد
؟

دوشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۵

جرعه ای از خون هوس برانگیزمردن را در دهان خشکم بچکان ، یأس چگونه همچون مارمولکی از دیوارهای شکستة وجود بالا می رود . پشت هستی چه چیز برای دیدن وجود دارد . زهرخنده تلخ مرگ در روزی شیرین و پرامید به سراغ انسان خواهد آمد ، نه شبی که یأس دیواراتاقت را سوراخ می کند . درشبهای بی انگیزگی و ملالت آور آرزوی مرگ می کنی ، اما هرگز نمی یابیش ، گویی خود را پشت درختان محکم و پرصلابت باغ پاییزی پنهان کرده ، اما در بهاری خوش آب و رنگو دل انگیز که روحت با بال پروانه ها روی گلبرگها می رقصد ؛ آن لحظه دست لاغر و استخوانی مرگ ، همچون سرمای تکه یخی بی رنگ به سراغت خواهد آمد و آنگاه دیگر راه گریزی نیست ؛ عنان از کف بردیده ای و با سلاح عصیان بر طاق آسمان ، خدیو برمی آوری که زندگی یعنی چه ؟ و مشقت برای چه ؟ دقت کن که اگر مشقت نباشد ، محو خواهی شد ، همچون عدم و پیوسته افق تاریک و روشن وجود را خواهی جست ، به مثابه اولین نفس جهان که زمانش نامیدند و گفتند : ذره ای پدیدآر گشت و زمانی ؛
زمان و گردش جهان حول بی فکریست ، این پلیدی تورا خام خام خواهد خورد و همچون تفاله ای گنداب گرفته ، به زمینت پرت خواهد کرد ، شرشر براندوه خود اضافه نکن ، بطالت دیوارهای اتاقت را رنگ آمیزی پلیدی کرده ، پر از رنگهای آبی و ارغوانی و بنفش و سکوتی بی رنگ .
سکوت بیرنگ ترین حرف تاریخ است که هجاهای کلام را در می نوردد ، و واجهای جملات را نابود می کند

زهرآلودِ زهرآلوده

دور از تو، سکوت، برايم قه قهه مي زند و تراوشِ هراس از همه سويِ شبِ بي مهتاب به سويم هجوم مي آورد ؛ سرفه هايِ خشکِ شبِ خاکستري از هر روزنِ تنگِ اتاقم وارد خانه مي شود و بيرونِ اينجا را که نگاه مي کنم ، تک درختِ خميده و خشکِ چنار ، همچون هيولائي مرموز برايم شکلک هاي مسخره در مي آورد و طرحِ اين وحشت و ياسِ هميشه ، هر لحظه پيشِ چشمانم زنده مي شود و به رقصِ دلهره در شبِ بي مهتاب ِ خموش ادامه مي دهد .
سرجايم خشک شده ام و ميخکوب و منکوب به اين دلهره ء بي پايان مي نگرم ؛ وحشت از، بي تو بودن و بي تو زيستن و بي تو تن به قايقِ شکستهء مرگ دادن . نه ، اشتباه نکن، من هرگز از مرگ نهراسيده ام و هرگز به رويش آغوش هم نگشوده ام ، ترسِ من همواره پوسيدن در لحظه ايست که يادِ تو هم حتّي آنجا نباشد . بي تو زيستن همچون ديوي ، اژدها پيکر و درنده سيرت عمقِ تاريکِ افکارم را نشانه مي رود .
روحِ من سالهاست ، هدفِ هجومِ سپاهيانِ سنگدل و نيزه هاي بي مهري توست .
بي تو، صداي وزوزِ در خود خفه شدهء خرمگسهايِ کثيف به ستوهم آورده و دردوردستهاي دور ، صداي شغالانِ تشنه به خونِ عاشقان ، به گوش ميرسد و تمام ِ جنبنده هاي بيرونِ کلبه ام به سوراخشان خزيده اند ، اما ، من و اين کويرِ پير با هم تنها مانده ايم . ...
ملوديِ مرگبارِ سکوت، چه زير و بمِ خونيني دارد و حنجرهء خسته ام ، با چه صوتِ خموشي تو را فرياد مي زند ؛ وانگهي فرياد زيرِ خاک به هيچ جا نمي رسد ؛ به گوشِ تو نمي رسد ، که هيچ حتّي خودم هم صدايِ نوايِ فريادِ اسفبارِ خويش را نمي شنوم ، من از پس قرونِ متمادي براي وصال ، با تو آمده ام ، رنج ِراهي بس طولاني بر کوله بارِ روانم جاريست . چرا ، چرا نمي بيني ام ؟ که به اين اندازه ، خستهء وصالم و اينچنين سيه روز به انتظارِ سپيده دمِ نگاهت نشسته ام .
نگاه کن ، لحظه اي نگاه کن ، رنگهايِ پيوستهء رنگين کمانِ مرگ ، چه نشاط و سرورِ بي رحمي دارد .
من که هستم ،که مقابلت بايستم و تکرار کنم : هنوزهم از پسِ سالهايِ دورودراز دوستت دارم ، هنوزم در پسِ اعصار گم نشده ام و هنوز هم ، تو ، تنها تو و روحِ تو برايم دل فريب و جذّاب است . آري ، تو را دوست دارم و عاشقت هستم ، تمامِ کهکشانهايِ دور مي دادند ؛ سمفونيِ عشقت چه حرکتِ دل انگيز و درعين ِ حال کُشنده اي دارد .
شب ، در گوشم آوازِ حُزن برانگيزی مي خواند و رنگهاي ِ عاشقي در چشمانم پروازِ دليرانه ای مي کنند ، مرا بسوزان و خاکسترم را بر باد بده ، آنگاه ببين که فضا فرياد مي زند : دوستت دارم . مرا اعدام کن ، به مرگم راضي شو ، آنگاه روحم در فضايِ بي کرانِ هستي ، شيون برمي آورد : دوستت دارم .
من وتو همچون شبنمي شفاف از روي گلبرگهاي باغِ بهاري به زمين خواهيم افتاد ، بيا همين لحظه را با وصال و تقسيم ِ ذرّات ِ عشق دريابيم ، که ژاله از گلبرگ مي چکد و براي تو دلتنگم و در هراسي مداوم غوطه ور.
٭ ٭ ٭
خيلي دير است ، آه ، که ديگر دير شده است ، همين جملات را مدام روي کاغذ استفراغ مي کنم ؛ همين جملاتي که تو مي داني و نمي خواهي و نمي تواني ، نمي تواني دوستم بداري ، من همه اينها را مي دانم ، راستي مي داني بدترين واقعه در دنيا چيست ؟ فکر مي کني چه باشد ؟
مادري کودکش سقط شود ، مادري کودکِ شش ساله اش سرطان خون بگيرد ، پدري دختر نازنينش در دستانش بميرد . به زنِ زيباي ِ مردِ باغيرتي تجاوز شده باشد . . .
موارد بسيار زيادي وجود دارد که همه وحشتناکند ، اما از همه اينها بدتر و دل خراشتر ، اين است که تو به من گفتي : « دوستت ندارم » .
آن لحظه ناگهان تمامِ بدنم سردِسرد شد ، مثل يخچالهاي قطبي ، کلّ بدنم يخ زد ، مثل نقاطِ دور از خورشيد ، مثلِ مکانهايِ بين کهکشاني ، امّا در درونم آتشي سرکش زبانه مي کشيد ، همان لحظهء تلخ ، مثلِ خلاء در سکوتي بي پايان و يک جور جاودانگيِ بي رنگ فرورفتم . اينها شعر نيست ، خيال نيست ، با گفتن و تکرارِ خونينِ اين هجایِ مرگ آورِ مهيب ، يعنی جملهء « دوستت ندارم » از درون تهي ام کردي ، تو گمان مي کردي که من دروغگوئي سوء استفاده گَرَم ، فکرمي کردي ، که اگر بگوئي دوستم داري ، من از عسلِ وجودت بخورم و تمامش کنم . دريغ و هزاران درد که وجودت نه تنها شهد و شيريني نداشت ، بلکه زهرآلود هم بود ، زهرآلودِ زهرآلوده . آيا به راستي همانطور که وانمود ميکردی از عشق مي ترسيدي و از آن واهمه داشتي ؟ نه ، من احمق نيستم ، نازنينم ؛ چون مرا ذرّه اي هم حتّي دوست نداشتي ، به دروغ ميگفتي ، از عاشق شدن مي ترسي و « از عشق بايد گريخت وآخرش که جدائيست و . . .»
بله ، تو به من ظالمانه دروغ مي گفتي ، چون همزمان با همين سخنان با فردِ کلاش و هوسراني رابطه داشتي که الان حتي ديگر لحظه اي هم نمي خواهي به او فکر کني .
انسان يک بدنِ خاکي است و هزاران عواطفِ متناقضِ درهم لوليده . چند روز پيش مي گفتم ، تو فقط بگو دوستم داري ، من دنيائي را زيروزبر خواهم کرد ، اما امشب آنقدر اعصابم از دست تو خُرد است ، که اگر بگيرمت ، آنچنان در آغوش ميفشارمت ، که تمامِ دنده هايت خُرد شود ، آري چنان در آغوش مي گيرمت و چنان سخت مي فشارمت که يکي بشويم و تمام اين مسخره بازي ها و دل نوشته هايِ بي ارزشِ پوشالي تمام شود .
٭ ٭ ٭ ٭
اي عروسِ مرده در حجلهء شادي ، لباسِ سفيدت کفني خواهد بود ، که با آن تو را به گورستانِ پليدِ دهشتناکِ جدائيها خواهند بُرد ؛ تو را و مرا يقيناً در پي تو .
لبانت را روزِ عروسي به رنگِ خونِ من سرخ کن و با سياهيِ بختِ رويگردانم ، سرمه اي زيبا بر چشمانِ عاشق کُشِ خود بِکِش و دسته گلِ عروسي ات را از مزارِ من کِش برو و شوروشعف و شادماني لازم براي عروسي ات را از مرگِ من بگير ، چون ديگر در اين دنيايِ پستِ درنده ، هيچکس نيست که به اندازهء من دوستت بدارد ؛ توئي که مثلاً از عشق مي ترسيدي ، اکنون ديگر به آرامش برس ؛ من ديگر مرده ام ، مرده .
و اکنون با روحي آزاد و رواني آزاده تن به موشهايِ کورِ زير زميني ميدهم ، که آنها به دو چشمِ نگران و مضطربم نيازمندترند . . .



12/15/2005 10:41 AM
Bamdadesiyah

بخواب کودک نازنِينم ، بخواب . خواب، تنهائِي ِ عمِيقِ جانکاهت را نوازش مِي دهد . دو چشم سِياهت ، نگرانِ نرگسانِ باغچه هايست ،که هرگز در عمرت ندِيدِيشان . نگاه کن ؛ براِي لحظه اِي نگاه کن آنجا بِيرون پنجره ، آنجائِي که ِياد و روِياِي مادرت ، بِيهوده ، کوچه باغهاِي ، سرسبزِ خوشبختِي را مِي پوِيد ، همانجا ، نرگسانِ عاطفه روئِيده اند .
صداِي زوزه شغالان تشنه به خون چه نزدِيک و هولناک است ، خودت را محکم به آغوش گرمم بچسبان . کودکم ! بخواب ، دِيگر صداِي قه قهه کلاغهاِي سخن چِين را نخواهِي شنِيد که حرفها و زخم زبانهاِي مکررِ مردم ِ گلّه گونه شهر را براِيت خبر بِياورند و غصّه دارت کنند .
کهکشانِ بِيکرانِ روح مادرت خسته از جفاست و تازِيانه هزاران اندوهِ بِي مهرِي بر پوستِ لطِيفش کوبِيده شده ؛ اما هنوز هم ، آغوش مادر براِيت تنها مامنِ قابل پرستش زِيبائِي هاست .
جلادانِ عاطفه ، در سکوتِي محض ، عاشقان بِيداردل را در اقِيانوسِ خون ،خفه مِي کنند و نعش بِي جانشان را به درّه هاِي معروف به دلِيرِي مِي افکنند .
مخملِ تابِيده شده مژه هاِيت را به هم بزن و همچون پرستو در روِيائِي شِيرِين ، خوابِ سرزمِينِ پرآرامش را ببِين ، و به سمفونِي دل انگِيزسکوت گوش فرابده .
آه ؛ که چقدر مادرت تنهاست و تو چه خوشبختِي که کسِي را همچون مادرت دارِي ، اما مادر هرگز کسِي را نداشته و هِيچ تکّه اِي اِين گوشه شکسته روحش را پُرنکرده و پُرنخواهد کرد .
تنهائِي از دِيوار اتاق ، آرام ، آرام بالا مِيرود و ناگهان سقف را روِي سرش خراب مِي کند ؛ همه چِيز خراب در خراب ، همچون وِيرانه هاِي سرخوردگِي جلوه گر مِي شود ؛ و باز هم تنهائِي ، تنها همدمٍِ شبهاِي تنهاِيست .
دخترکم ، اِين را بدان که تمامِ سازهاِي زندگِي ناکوکند ، سعِي نکن سازهاِي زندگِي را بنوازِي ، اعصابت خُرد خواهد خواهد شد ؛
بگِير راحت در آغوشِ مادرت بخواب و خوابِ عرِيانِي تن هاِي سعادتمند را در آغوشِ هم ببِين .

عطرِ تعفّن
.




هلاکتِ خاموشیست ، در بسترِ خونینش و کرمهای ریز، گوشتِ تنِ متعفنش را می جوند و بطالتِ ثانیه های ِ عبث ، آونگِ پتکِ سکوت را بر سرش می کوبند ؛
آه... که چه حکایتِ دردناکیست در حکمِ بسترش و چگونه موشهای کور افکارش را به یغما می برنند .
ستاره امّیدش کو ؟ در کدامین کهکشانِ گمشده ، کورسوی نوری ضعیف را به نظاره نشسته است ؟
کدامین وزشِ باد ، جهانِ درونش را فرح بخش خواهد کرد ؟
آه ... که چه مفلوکانه ، هراس را به اضطراب ، نشسته و چگونه برخانِ مرگ سفره گشوده است .
... و افکار، همچون زالویی تشنه به خون بوده اند
و او ، تنها او ، در این کویر عریانِ بی عاطفه وپست ، برمرگِ گلهای نازنین گریسته است .
هولناکی خاطرات ، سهمناکتر از یادِ مرگ بوده اند ، آه که چگونه تمام خاطرات را در لوله های شیشه ایِ مغز ، گریسته ؟
و چگونه بجای مو ، دشنه ها در سرش روئیده اند
و چگونه اضطراب زنده زنده پوست تنش را کَنده است .
دریغاز لحظه ای آسایش و لحظه ای دم فروبستن .
آه ... که چگونه خفاشانِ غارهای تاریک ، با بالهای خونین به سروصورتش کوبیده اند و زالوهای افکار، با ولع خونش را مکیده اند
و همچنان استوار ف همچون کوهی صبور ، اما بی بار ، تنها نشسته است
آه... که چه ملالتهای دردناکِ مهیبی بر آستانه درگاه ، برجای مانده است
و چه رنجِ شررباری از خاطره چشمانِ افسونگر برده است .
و اما هیچ در دستش نیست و ... تنها هیچ در دستش هست ... Bamdadesiyah

عطرِ تعفّن
مرگ بر یأسِ دیوارهایِ فشارآورنده بر انسان ، مرگ بر تحمّل کنندة زندگیِ پست و زجرِ حاصل از کاوشِ اولوهیت ، مرگ بر دقایقِ پستِ پلیدِ انزجار ، مرگ بر صبوریِ جدائی .
عصیان همچون زخمی چرکین بر افکار ، دهان می گشاید و عفونت همچون آبِ دهانِ فردِ طاعونی ، دانه های میکروبِ رنج را بر فضا می پراکند و تهوع از سقفِ خانه نشت می کند و شکوفه های فلزیِ گل یخ هرگز عطری نخواهند داشت و روز برنابینا بی رنگ است و موسیقی بر ناشنوا مسکوت .
آه کنون که بر مزارِ سعادت ایستاده ام ، چنین که خموش و چنان که ناباورانه ، مرگِ ارزشها را مرور می کنم ، بدین گونه ، غروب ، مرا فرا گرفته است و انفجارِ حلقومِ تلخ تر از بغضم ، در انتظار تولّد فریادیست ، که پرده های عصیان را بدرَد ، که هرگز ، دیگر هرگز نخواهد شکفت .
آغوشِ سردِ ترس و تنِ عریانِ تماشایِ هراس را چگونه تحمل کنم ؛ دردِ یأسِ عبث و انگیزه هایِ یخ زده در زمستانِ افکار را چگونه باور کنم .
دیگر تمام خواهم شد ، همچون کُندة درختی بی دست و پا ، که کرمهای ریزِ سفید و قارچهای سمّی ، تباهش خواهند کرد .
دیگر تمام خواهم شد ، همچون پسرکی بازیگوش که در ته درّه افتاده و دخترکی نیز از آن بالا - بالایِ درّه – به جنازة ریزریز شده اش نمی خندد ، بلکه پوزخند می زند ؛ من تمام خواهم شد ، نه به سهولتِ نوشیدنِ لیوانی آب ، بلکه همچون بلعیدنِ جنازه ای گندیده و یا همچون خوردنِ گندآب ، که چنین غیرقابل تحمل و مشقت بار ، تمام خواهم شد .


‏پنجشنبه‏، 2006‏/03‏/09

عطرِ تعفّن
مرگ بر یأسِ دیوارهایِ فشارآورنده بر انسان ، مرگ بر تحمّل کنندة زندگیِ پست و زجرِ حاصل از کاوشِ اولوهیت ، مرگ بر دقایقِ پستِ پلیدِ انزجار ، مرگ بر صبوریِ جدائی .
عصیان همچون زخمی چرکین بر افکار ، دهان می گشاید و عفونت همچون آبِ دهانِ فردِ طاعونی ، دانه های میکروبِ رنج را بر فضا می پراکند و تهوع از سقفِ خانه نشت می کند و شکوفه های فلزیِ گل یخ هرگز عطری نخواهند داشت و روز برنابینا بی رنگ است و موسیقی بر ناشنوا مسکوت .
آه کنون که بر مزارِ سعادت ایستاده ام ، چنین که خموش و چنان که ناباورانه ، مرگِ ارزشها را مرور می کنم ، بدین گونه ، غروب ، مرا فرا گرفته است و انفجارِ حلقومِ تلخ تر از بغضم ، در انتظار تولّد فریادیست ، که پرده های عصیان را بدرَد ، که هرگز ، دیگر هرگز نخواهد شکفت .
آغوشِ سردِ ترس و تنِ عریانِ تماشایِ هراس را چگونه تحمل کنم ؛ دردِ یأسِ عبث و انگیزه هایِ یخ زده در زمستانِ افکار را چگونه باور کنم .
دیگر تمام خواهم شد ، همچون کُندة درختی بی دست و پا ، که کرمهای ریزِ سفید و قارچهای سمّی ، تباهش خواهند کرد .
دیگر تمام خواهم شد ، همچون پسرکی بازیگوش که در ته درّه افتاده و دخترکی نیز از آن بالا - بالایِ درّه – به جنازة ریزریز شده اش نمی خندد ، بلکه پوزخند می زند ؛ من تمام خواهم شد ، نه به سهولتِ نوشیدنِ لیوانی آب ، بلکه همچون بلعیدنِ جنازه ای گندیده و یا همچون خوردنِ گندآب ، که چنین غیرقابل تحمل و مشقت بار ، تمام خواهم شد .


‏پنجشنبه‏، 2006‏/03‏/09
عطرِ تعفّن
مرگ بر یأسِ دیوارهایِ فشارآورنده بر انسان ، مرگ بر تحمّل کنندة زندگیِ پست و زجرِ حاصل از کاوشِ اولوهیت ، مرگ بر دقایقِ پستِ پلیدِ انزجار ، مرگ بر صبوریِ جدائی .
عصیان همچون زخمی چرکین بر افکار ، دهان می گشاید و عفونت همچون آبِ دهانِ فردِ طاعونی ، دانه های میکروبِ رنج را بر فضا می پراکند و تهوع از سقفِ خانه نشت می کند و شکوفه های فلزیِ گل یخ هرگز عطری نخواهند داشت و روز برنابینا بی رنگ است و موسیقی بر ناشنوا مسکوت .
آه کنون که بر مزارِ سعادت ایستاده ام ، چنین که خموش و چنان که ناباورانه ، مرگِ ارزشها را مرور می کنم ، بدین گونه ، غروب ، مرا فرا گرفته است و انفجارِ حلقومِ تلخ تر از بغضم ، در انتظار تولّد فریادیست ، که پرده های عصیان را بدرَد ، که هرگز ، دیگر هرگز نخواهد شکفت .
آغوشِ سردِ ترس و تنِ عریانِ تماشایِ هراس را چگونه تحمل کنم ؛ دردِ یأسِ عبث و انگیزه هایِ یخ زده در زمستانِ افکار را چگونه باور کنم .
دیگر تمام خواهم شد ، همچون کُندة درختی بی دست و پا ، که کرمهای ریزِ سفید و قارچهای سمّی ، تباهش خواهند کرد .
دیگر تمام خواهم شد ، همچون پسرکی بازیگوش که در ته درّه افتاده و دخترکی نیز از آن بالا - بالایِ درّه – به جنازة ریزریز شده اش نمی خندد ، بلکه پوزخند می زند ؛ من تمام خواهم شد ، نه به سهولتِ نوشیدنِ لیوانی آب ، بلکه همچون بلعیدنِ جنازه ای گندیده و یا همچون خوردنِ گندآب ، که چنین غیرقابل تحمل و مشقت بار ، تمام خواهم شد .


‏پنجشنبه‏، 2006‏/03‏/09
من پر از وسوسه حرکات جدیدم ، پرواز بر فراز کوهها ؛ بدون بال و دویدن برسطح دریاها بدون پا ، آتش زدن شب و روشنی بخشیدن به تاریکی ها ، من پر از بغضهای نشکفته ام و اعمال ناکرده ، آنجا ؛ انتهای زندگی که مرگ به آوازی خوش ترانه می خواند و نیلوفران به رقص باد آواز می خوانند . ..
آه شیطان ! تو را چگونه دیاری لازم است ، بی خدایان . تو چه زیبا آواز می خوانی و چگونه ترانه سر می دهی : « مرگ بر خدای پوشالی »
چهره شهوت برانگیزت را برتمامی انسانها بگشا ، سرودت را دوباره بخوان : « مرگ بر خدای پست هیچ انگار که تظلم تعظیم مقابل بی فکری را تحمیل کرد ، مرگ برقهارخون آلود که جنگ وفقرو تبعیض را پراکند و تا به ابد حسرت تعظیم تورا به دوش خواهد کشید .
‏2006‏/03‏/16‏ 09:56:59 ق.ظ
زهرآلودِ زهرآلوده

دور از تو، سکوت، برايم قه قهه مي زند و تراوشِ هراس از همه سويِ شبِ بي مهتاب به سويم هجوم مي آورد ؛ سرفه هايِ خشکِ شبِ خاکستري از هر روزنِ تنگِ اتاقم وارد خانه مي شود و بيرونِ اينجا را که نگاه مي کنم ، تک درختِ خميده و خشکِ چنار ، همچون هيولائي مرموز برايم شکلک هاي مسخره در مي آورد و طرحِ اين وحشت و ياسِ هميشه ، هر لحظه پيشِ چشمانم زنده مي شود و به رقصِ دلهره در شبِ بي مهتاب ِ خموش ادامه مي دهد .
سرجايم خشک شده ام و ميخکوب و منکوب به اين دلهره ء بي پايان مي نگرم ؛ وحشت از، بي تو بودن و بي تو زيستن و بي تو تن به قايقِ شکستهء مرگ دادن . نه ، اشتباه نکن، من هرگز از مرگ نهراسيده ام و هرگز به رويش آغوش هم نگشوده ام ، ترسِ من همواره پوسيدن در لحظه ايست که يادِ تو هم حتّي آنجا نباشد . بي تو زيستن همچون ديوي ، اژدها پيکر و درنده سيرت عمقِ تاريکِ افکارم را نشانه مي رود .
روحِ من سالهاست ، هدفِ هجومِ سپاهيانِ سنگدل و نيزه هاي بي مهري توست .
بي تو، صداي وزوزِ در خود خفه شدهء خرمگسهايِ کثيف به ستوهم آورده و دردوردستهاي دور ، صداي شغالانِ تشنه به خونِ عاشقان ، به گوش ميرسد و تمام ِ جنبنده هاي بيرونِ کلبه ام به سوراخشان خزيده اند ، اما ، من و اين کويرِ پير با هم تنها مانده ايم . ...
ملوديِ مرگبارِ سکوت، چه زير و بمِ خونيني دارد و حنجرهء خسته ام ، با چه صوتِ خموشي تو را فرياد مي زند ؛ وانگهي فرياد زيرِ خاک به هيچ جا نمي رسد ؛ به گوشِ تو نمي رسد ، که هيچ حتّي خودم هم صدايِ نوايِ فريادِ اسفبارِ خويش را نمي شنوم ، من از پس قرونِ متمادي براي وصال ، با تو آمده ام ، رنج ِراهي بس طولاني بر کوله بارِ روانم جاريست . چرا ، چرا نمي بيني ام ؟ که به اين اندازه ، خستهء وصالم و اينچنين سيه روز به انتظارِ سپيده دمِ نگاهت نشسته ام .
نگاه کن ، لحظه اي نگاه کن ، رنگهايِ پيوستهء رنگين کمانِ مرگ ، چه نشاط و سرورِ بي رحمي دارد .
من که هستم ،که مقابلت بايستم و تکرار کنم : هنوزهم از پسِ سالهايِ دورودراز دوستت دارم ، هنوزم در پسِ اعصار گم نشده ام و هنوز هم ، تو ، تنها تو و روحِ تو برايم دل فريب و جذّاب است . آري ، تو را دوست دارم و عاشقت هستم ، تمامِ کهکشانهايِ دور مي دادند ؛ سمفونيِ عشقت چه حرکتِ دل انگيز و درعين ِ حال کُشنده اي دارد .
شب ، در گوشم آوازِ حُزن برانگيزی مي خواند و رنگهاي ِ عاشقي در چشمانم پروازِ دليرانه ای مي کنند ، مرا بسوزان و خاکسترم را بر باد بده ، آنگاه ببين که فضا فرياد مي زند : دوستت دارم . مرا اعدام کن ، به مرگم راضي شو ، آنگاه روحم در فضايِ بي کرانِ هستي ، شيون برمي آورد : دوستت دارم .
من وتو همچون شبنمي شفاف از روي گلبرگهاي باغِ بهاري به زمين خواهيم افتاد ، بيا همين لحظه را با وصال و تقسيم ِ ذرّات ِ عشق دريابيم ، که ژاله از گلبرگ مي چکد و براي تو دلتنگم و در هراسي مداوم غوطه ور.
٭ ٭ ٭
خيلي دير است ، آه ، که ديگر دير شده است ، همين جملات را مدام روي کاغذ استفراغ مي کنم ؛ همين جملاتي که تو مي داني و نمي خواهي و نمي تواني ، نمي تواني دوستم بداري ، من همه اينها را مي دانم ، راستي مي داني بدترين واقعه در دنيا چيست ؟ فکر مي کني چه باشد ؟
مادري کودکش سقط شود ، مادري کودکِ شش ساله اش سرطان خون بگيرد ، پدري دختر نازنينش در دستانش بميرد . به زنِ زيباي ِ مردِ باغيرتي تجاوز شده باشد . . .
موارد بسيار زيادي وجود دارد که همه وحشتناکند ، اما از همه اينها بدتر و دل خراشتر ، اين است که تو به من گفتي : « دوستت ندارم » .
آن لحظه ناگهان تمامِ بدنم سردِسرد شد ، مثل يخچالهاي قطبي ، کلّ بدنم يخ زد ، مثل نقاطِ دور از خورشيد ، مثلِ مکانهايِ بين کهکشاني ، امّا در درونم آتشي سرکش زبانه مي کشيد ، همان لحظهء تلخ ، مثلِ خلاء در سکوتي بي پايان و يک جور جاودانگيِ بي رنگ فرورفتم . اينها شعر نيست ، خيال نيست ، با گفتن و تکرارِ خونينِ اين هجایِ مرگ آورِ مهيب ، يعنی جملهء « دوستت ندارم » از درون تهي ام کردي ، تو گمان مي کردي که من دروغگوئي سوء استفاده گَرَم ، فکرمي کردي ، که اگر بگوئي دوستم داري ، من از عسلِ وجودت بخورم و تمامش کنم . دريغ و هزاران درد که وجودت نه تنها شهد و شيريني نداشت ، بلکه زهرآلود هم بود ، زهرآلودِ زهرآلوده . آيا به راستي همانطور که وانمود ميکردی از عشق مي ترسيدي و از آن واهمه داشتي ؟ نه ، من احمق نيستم ، نازنينم ؛ چون مرا ذرّه اي هم حتّي دوست نداشتي ، به دروغ ميگفتي ، از عاشق شدن مي ترسي و « از عشق بايد گريخت وآخرش که جدائيست و . . .»
بله ، تو به من ظالمانه دروغ مي گفتي ، چون همزمان با همين سخنان با فردِ کلاش و هوسراني رابطه داشتي که الان حتي ديگر لحظه اي هم نمي خواهي به او فکر کني .
انسان يک بدنِ خاکي است و هزاران عواطفِ متناقضِ درهم لوليده . چند روز پيش مي گفتم ، تو فقط بگو دوستم داري ، من دنيائي را زيروزبر خواهم کرد ، اما امشب آنقدر اعصابم از دست تو خُرد است ، که اگر بگيرمت ، آنچنان در آغوش ميفشارمت ، که تمامِ دنده هايت خُرد شود ، آري چنان در آغوش مي گيرمت و چنان سخت مي فشارمت که يکي بشويم و تمام اين مسخره بازي ها و دل نوشته هايِ بي ارزشِ پوشالي تمام شود .
٭ ٭ ٭ ٭
اي عروسِ مرده در حجلهء شادي ، لباسِ سفيدت کفني خواهد بود ، که با آن تو را به گورستانِ پليدِ دهشتناکِ جدائيها خواهند بُرد ؛ تو را و مرا يقيناً در پي تو .
لبانت را روزِ عروسي به رنگِ خونِ من سرخ کن و با سياهيِ بختِ رويگردانم ، سرمه اي زيبا بر چشمانِ عاشق کُشِ خود بِکِش و دسته گلِ عروسي ات را از مزارِ من کِش برو و شوروشعف و شادماني لازم براي عروسي ات را از مرگِ من بگير ، چون ديگر در اين دنيايِ پستِ درنده ، هيچکس نيست که به اندازهء من دوستت بدارد ؛ توئي که مثلاً از عشق مي ترسيدي ، اکنون ديگر به آرامش برس ؛ من ديگر مرده ام ، مرده .
و اکنون با روحي آزاد و رواني آزاده تن به موشهايِ کورِ زير زميني ميدهم ، که آنها به دو چشمِ نگران و مضطربم نيازمندترند . . .


12/15/2005 10:41 AM Bamdadesiyah
دلتنگیِ مهر
ابرِسیاه، وقتی از جلوی خورشید رد می شد ، با ناراحتی گفت : « خورشید خانومِ نازم ، چرا اینقدر غصّه داری ؟ غصّه ، مالِ ما ابرهاست ...»
خورشیدِ غمگین، با اضطراب گفت : « ابرِ سیاه گُنده ! تمامِ غمِ من برای توست ، اگه سعی کنی که روزها اینقدر بهم نزدیک نَشی یا جلوم واینستی ... »
که دیگر خورشید وقت نداشت و باید پشتِ کوههای مغرب پنهان می شد .
ولی همیشه فردایی هم بود و دوباره خورشیدِ تن طلائی از کوههایِ مشرق بالا می آمد .
اما ؛ سوالی که همیشه بی جوابی می ماند ، این بود که آیا باز هم ابرِ سیاه جلوی خورشید را می گرفت یا نه ؟