زهرآلودِ زهرآلوده
دور از تو، سکوت، برايم قه قهه مي زند و تراوشِ هراس از همه سويِ شبِ بي مهتاب به سويم هجوم مي آورد ؛ سرفه هايِ خشکِ شبِ خاکستري از هر روزنِ تنگِ اتاقم وارد خانه مي شود و بيرونِ اينجا را که نگاه مي کنم ، تک درختِ خميده و خشکِ چنار ، همچون هيولائي مرموز برايم شکلک هاي مسخره در مي آورد و طرحِ اين وحشت و ياسِ هميشه ، هر لحظه پيشِ چشمانم زنده مي شود و به رقصِ دلهره در شبِ بي مهتاب ِ خموش ادامه مي دهد .
سرجايم خشک شده ام و ميخکوب و منکوب به اين دلهره ء بي پايان مي نگرم ؛ وحشت از، بي تو بودن و بي تو زيستن و بي تو تن به قايقِ شکستهء مرگ دادن . نه ، اشتباه نکن، من هرگز از مرگ نهراسيده ام و هرگز به رويش آغوش هم نگشوده ام ، ترسِ من همواره پوسيدن در لحظه ايست که يادِ تو هم حتّي آنجا نباشد . بي تو زيستن همچون ديوي ، اژدها پيکر و درنده سيرت عمقِ تاريکِ افکارم را نشانه مي رود .
روحِ من سالهاست ، هدفِ هجومِ سپاهيانِ سنگدل و نيزه هاي بي مهري توست .
بي تو، صداي وزوزِ در خود خفه شدهء خرمگسهايِ کثيف به ستوهم آورده و دردوردستهاي دور ، صداي شغالانِ تشنه به خونِ عاشقان ، به گوش ميرسد و تمام ِ جنبنده هاي بيرونِ کلبه ام به سوراخشان خزيده اند ، اما ، من و اين کويرِ پير با هم تنها مانده ايم . ...
ملوديِ مرگبارِ سکوت، چه زير و بمِ خونيني دارد و حنجرهء خسته ام ، با چه صوتِ خموشي تو را فرياد مي زند ؛ وانگهي فرياد زيرِ خاک به هيچ جا نمي رسد ؛ به گوشِ تو نمي رسد ، که هيچ حتّي خودم هم صدايِ نوايِ فريادِ اسفبارِ خويش را نمي شنوم ، من از پس قرونِ متمادي براي وصال ، با تو آمده ام ، رنج ِراهي بس طولاني بر کوله بارِ روانم جاريست . چرا ، چرا نمي بيني ام ؟ که به اين اندازه ، خستهء وصالم و اينچنين سيه روز به انتظارِ سپيده دمِ نگاهت نشسته ام .
نگاه کن ، لحظه اي نگاه کن ، رنگهايِ پيوستهء رنگين کمانِ مرگ ، چه نشاط و سرورِ بي رحمي دارد .
من که هستم ،که مقابلت بايستم و تکرار کنم : هنوزهم از پسِ سالهايِ دورودراز دوستت دارم ، هنوزم در پسِ اعصار گم نشده ام و هنوز هم ، تو ، تنها تو و روحِ تو برايم دل فريب و جذّاب است . آري ، تو را دوست دارم و عاشقت هستم ، تمامِ کهکشانهايِ دور مي دادند ؛ سمفونيِ عشقت چه حرکتِ دل انگيز و درعين ِ حال کُشنده اي دارد .
شب ، در گوشم آوازِ حُزن برانگيزی مي خواند و رنگهاي ِ عاشقي در چشمانم پروازِ دليرانه ای مي کنند ، مرا بسوزان و خاکسترم را بر باد بده ، آنگاه ببين که فضا فرياد مي زند : دوستت دارم . مرا اعدام کن ، به مرگم راضي شو ، آنگاه روحم در فضايِ بي کرانِ هستي ، شيون برمي آورد : دوستت دارم .
من وتو همچون شبنمي شفاف از روي گلبرگهاي باغِ بهاري به زمين خواهيم افتاد ، بيا همين لحظه را با وصال و تقسيم ِ ذرّات ِ عشق دريابيم ، که ژاله از گلبرگ مي چکد و براي تو دلتنگم و در هراسي مداوم غوطه ور.
٭ ٭ ٭
خيلي دير است ، آه ، که ديگر دير شده است ، همين جملات را مدام روي کاغذ استفراغ مي کنم ؛ همين جملاتي که تو مي داني و نمي خواهي و نمي تواني ، نمي تواني دوستم بداري ، من همه اينها را مي دانم ، راستي مي داني بدترين واقعه در دنيا چيست ؟ فکر مي کني چه باشد ؟
مادري کودکش سقط شود ، مادري کودکِ شش ساله اش سرطان خون بگيرد ، پدري دختر نازنينش در دستانش بميرد . به زنِ زيباي ِ مردِ باغيرتي تجاوز شده باشد . . .
موارد بسيار زيادي وجود دارد که همه وحشتناکند ، اما از همه اينها بدتر و دل خراشتر ، اين است که تو به من گفتي : « دوستت ندارم » .
آن لحظه ناگهان تمامِ بدنم سردِسرد شد ، مثل يخچالهاي قطبي ، کلّ بدنم يخ زد ، مثل نقاطِ دور از خورشيد ، مثلِ مکانهايِ بين کهکشاني ، امّا در درونم آتشي سرکش زبانه مي کشيد ، همان لحظهء تلخ ، مثلِ خلاء در سکوتي بي پايان و يک جور جاودانگيِ بي رنگ فرورفتم . اينها شعر نيست ، خيال نيست ، با گفتن و تکرارِ خونينِ اين هجایِ مرگ آورِ مهيب ، يعنی جملهء « دوستت ندارم » از درون تهي ام کردي ، تو گمان مي کردي که من دروغگوئي سوء استفاده گَرَم ، فکرمي کردي ، که اگر بگوئي دوستم داري ، من از عسلِ وجودت بخورم و تمامش کنم . دريغ و هزاران درد که وجودت نه تنها شهد و شيريني نداشت ، بلکه زهرآلود هم بود ، زهرآلودِ زهرآلوده . آيا به راستي همانطور که وانمود ميکردی از عشق مي ترسيدي و از آن واهمه داشتي ؟ نه ، من احمق نيستم ، نازنينم ؛ چون مرا ذرّه اي هم حتّي دوست نداشتي ، به دروغ ميگفتي ، از عاشق شدن مي ترسي و « از عشق بايد گريخت وآخرش که جدائيست و . . .»
بله ، تو به من ظالمانه دروغ مي گفتي ، چون همزمان با همين سخنان با فردِ کلاش و هوسراني رابطه داشتي که الان حتي ديگر لحظه اي هم نمي خواهي به او فکر کني .
انسان يک بدنِ خاکي است و هزاران عواطفِ متناقضِ درهم لوليده . چند روز پيش مي گفتم ، تو فقط بگو دوستم داري ، من دنيائي را زيروزبر خواهم کرد ، اما امشب آنقدر اعصابم از دست تو خُرد است ، که اگر بگيرمت ، آنچنان در آغوش ميفشارمت ، که تمامِ دنده هايت خُرد شود ، آري چنان در آغوش مي گيرمت و چنان سخت مي فشارمت که يکي بشويم و تمام اين مسخره بازي ها و دل نوشته هايِ بي ارزشِ پوشالي تمام شود .
٭ ٭ ٭ ٭
اي عروسِ مرده در حجلهء شادي ، لباسِ سفيدت کفني خواهد بود ، که با آن تو را به گورستانِ پليدِ دهشتناکِ جدائيها خواهند بُرد ؛ تو را و مرا يقيناً در پي تو .
لبانت را روزِ عروسي به رنگِ خونِ من سرخ کن و با سياهيِ بختِ رويگردانم ، سرمه اي زيبا بر چشمانِ عاشق کُشِ خود بِکِش و دسته گلِ عروسي ات را از مزارِ من کِش برو و شوروشعف و شادماني لازم براي عروسي ات را از مرگِ من بگير ، چون ديگر در اين دنيايِ پستِ درنده ، هيچکس نيست که به اندازهء من دوستت بدارد ؛ توئي که مثلاً از عشق مي ترسيدي ، اکنون ديگر به آرامش برس ؛ من ديگر مرده ام ، مرده .
و اکنون با روحي آزاد و رواني آزاده تن به موشهايِ کورِ زير زميني ميدهم ، که آنها به دو چشمِ نگران و مضطربم نيازمندترند . . .
12/15/2005 10:41 AM Bamdadesiyah